آیدا و استاد

رود
قصيده بامدادي را
در دلتاي شب
مكرر مي كند
و روز
از آخرين نفس شب پر انتظار
آغاز مي شود.
و- اينك- سپيده دمي كه شعله چراغ مرا
در طاقچه بي رنگ مي كند
تا مر غكان بومي رنگ را
در بوته هاي قالي از سكوت خواب بر انگيزد،
پنداري آفتابي است
كه به آشتي
در خون من طالع مي شود.

***

اينك محراب مذهبي جاوداني كه در آن
عابد و معبود عبادت و معبد
جلوه يي يكسان دارند:
بنده پرستش خداي مي كند
هم از آن گونه
كه خداي
بنده را.

همه برگ و بهار
در سر انگشتان تست.
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران وخورشيد سير آ ب مي شود

***

زيبا ترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده مي خوانيد
چرا که ترانه ي ما ترانه ي بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.

حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي است؛

چرا كه عشق،
خود فرداست
خود هميشه است.

بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه يي
ظريف و كوچك و عاشق است.

اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي
و به جنسيت خود غره اي
به خاطر عشقت!-
اي صبور! اي پرستار!
اي مومن!
پيروزي تو ميوه ي حقيقت توست.

رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش بيز را
به تحمل و صبر
شكستي.
باش تا ميوه غرورت برسد.
اي زني كه صبحانه ي خورشيد در پيراهن تست،
پيروزي عشق نصيب تو باد!

***

از براي تو، مفهومي نيست.-
نه لحظه يي:
پروانه ئيست كه بال ميزند
يا رود خانه اي كه در حال گذر است.-
 

هيچ چيز تكرار نمي شود
و عمر به پايان مي رسد:
پروانه
بر شكوفه يي نشست
و رود به دريا پيوست.

 

(شبانه 10 - آيدا, درخت خنجر و خاطره)