رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید...



بهار

چه بخوایم و چه نخوایم، زمین در مدار خودش میچرخه و هر روز راز فصل ها رو به رخ میکشه. فرقی براش نمیکنه آهنگ گداخت هسته‌ای در سطح خورشید چه ضربی میزنه و اصلا به این فکر نمیکنه ماه سالی چند مرتبه به روابطش با خورشید لطمه وارد میکنه!   هدفمند و منظم به راه خودش ادامه میده و بقای خودش رو از همین پایبندی به هدفش میگیره.

اما ما آدما همیشه سعی نمیکنیم هدفمون رو پیدا کنیم تا موفق بشیم. هرچند، گاهی هم روزگار بهمون سخت میگیره...چرا که دفتر زندگی رو چند برگی ما ورق خواهیم زد، مابقی رو قسمت...

به هر حال بهار با همه ی زیباییاش زمستون رو کمی زود غافلگیر کرد و عطر بهار نارنج ها گواهِ این مدعاست. هیچ رایحه ای برای من سحرانگیز تر از عطر بهار نارنج ها نیست; تند و گس... هیچ چیزی لذت بخش تر از این نیست که تو حافظیه با همین رایحه خالصانه تفعلی به دیوان خواجه بزنی و اونم بهت بگه: بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن         به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن..... تنها چیزی که هروقت هوس کنم دمِ دستمه، تنها جایی که خیلی از لحظات تحویل سالمو اونجا کنارش بودم.

خواستم یه شعر از حافظ واسه بهار بذارم اما چون امسال، سالِ دلتنگیهام بود ترجیح دادم این شعر از استاد مشیری رو بذارم ، فقط یه لظه چشمم بهش افتاد :

تو چرا اینهمه دلتنگ شده ای ؟

هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد؟....

بسیار زیباست


باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه، كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست


باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست؟


حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد


خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟

باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن


هزارمین سال سرایش شاهنامه






ســرآمــد کـنـون قـصـهٔ یــزدگــرد       بـه مـاه ســفــنــدارمـذ روز اِرد
ز هـجـرت شـده پـنـج هـشـتـاد بـار      بـه نــام جـهــان داور کــردگــار


امروز بیست و پنجم اسفندماه ۱۳۸۸، یک‌هزار سال تمام خورشیدی از روز پایان سرایش شاهنامه فردوسی می‌گذرد.

از آنجا که سال ۴۰۰ قمری از ۹ شهریور ۳۸۸ خورشیدی آغاز شده و در ۲۸ مرداد سال ۳۸۹ خورشیدی به پایان رسیده است؛ روز «اِرد» یا ۲۵ اسفند در این دامنه زمانی، مطابق با سال ۳۸۸ خورشیدی می‌شود. به دیگر سخن، ۲۵ اسفند سال ۳۸۸ هجری خورشیدی برابر است با آدینه‌روز، ۲۱ رجب سال ۴۰۰ هجری قمری (۱± روز). به این ترتیب، امروز هزاره شاهنامه است و یک‌هزار سال تمام خورشیدی از زمان پایان سرایش شاهنامه می‌گذرد.

برای تبدیل سال هجری قمری به سال هجری خورشیدی از این فرمول ساده می‌توان بهره برد:
[(۳۶۵.۲۴۲۲÷۱۰.۸۷۵× سال قمری) ــ سال قمری = سال خورشیدی]


به راستی که :  دریغا تهی از تو ایران زمین.....



هیچ کلام و توصیفی از عهده ی شاهکار فردوسی بر نمیاد، نابغه هایی که در تاریک ترین و ظلمانی ترین دوران تسلط عرب بر ایران آنچنان نام ایران و ادب فارسی رو به رخ بادیه نشینان کشیدند که امروز تنها مایه ی مباهات ما به قرن های گذشته باز می گردد. هرگز نمیتونیم از محنتی که بر فردوسی، حافظ، ذکریای رازی، خیام و...رفت سخن بگیم. بسی رنج بردم در این سال سی  عجم زنده کردم بدین پارسی.....

شما چی فکر میکنید؟ آیا تونستیم تاحالا خودمون رو پیدا کنیم و هویتمون رو به دنیا بشناسونیم تا اعراب جاهل امروز ابن سینا رو از ما ندزدند؟آیا بعد از هزار سال تونستیم به خودمون بیایم؟ شک ندارم خیلی ها خودشون رو پیدا کردند. غصّه ی کسایی که میخوان تا انتهای عمرشون مغزشون رو بی استفاده بگذارن ندارم، به قول حافظ : حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس    در بند آن مباش که نشنید یا شنید

اندیشیدن حق هر انسانیه، اما بیداری سهم همه نمیشه و این مایه ی تاسفه...



این شعر رو از فردوسی قبلا هم تو بلاگم گذاشتم اما باز هم میذارم، حتی اگه شده صد بار دیگه هم میذارم تا شاید یه نفر به خودش بیاد و واسه من همون یه نفر هم کافیه.


در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم


ایرج میرزا



در سردر کاروانسرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمائم این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا! خلق

روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد

تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق

می رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد آن یکی خاک

یک پیچه ز گِل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را

با یک دو سه مشت گِل خریدند

چون شرع نبی ازین خطر جَست

رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده می جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را

پاچین عفاف می دریدند

بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد

مردم همه می جهنمیدند

می گشت قیامت آشکارا

یکباره به صور می دمیدند

طیر از وکرات و وحش از حجر

انجم ز سپهر می رمیدند

این است که پیش خالق و خلق

طلاب علوم روسفیدند

با این علما هنوز مردم

از رونق ملک ناامیدند


SMART SMILE



 Smart Smile

گاهی سهممون فقط یه لبخند تلخ و گذراست و این به خاطره اینه که گاهی باید بپذیریم اونچه رو که نپذیرفتنیست... نپذیرفتنی ها تو دنیای کوچیک ما خیلی زیادن، حتی بیشتر از وسعتِ آرمانهامون. همیشه بدرودی تلخی از پی درودی شیرین پیش روی ماست و همیشه این سوال ماست که پایانِ ماجرا چیه و کدوم هنگامه ای که از عشق لبریزش کردیم بدرودی نداره...! هر چند، رفتن پایان عشق نیست.

 

تو امشب جام می را در کنارم نه

و بگذارم

دمی در خلوت بی انتهای شب

میان بازوان خسته فکرم

یادت را

در تنگ جای خاطره

بفشارم

من امشب

آخرین شعر جدایی را

بدون وزن و آهنگی

که در قاموس اشعار است

و تنها وزن آن

سنگینی پلکان چشمانم 

نثار دستهایت می کنم

قلم چون مست

چون مست باده خورده

به روی کاغذ بی نقش

و با ترکیبی از رنگ فراق و وصل

جدایی را

تجسم می کند امشب...


یه ترانه برای خداحافظی.... دانلود کن، زیباست....!!!!!!!!!!  :

 کلیک click for download

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد؟....





شاید آنروز که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

 

سهراب راست میگفت، تا عشق هست زندگی باید کرد، اما چطور؟ به انتظار یا به تقدیر باید سپرد این زندگی با عشق رو؟ بهار با شقایق ها زیباست اما زندگی ما همیشه بهار نداره، همیشه بهاری نیست تا شقایق ها رو بیاره.... گاهی زمستونمون خیلی طولانی میشه. گاهی نمیتونیم دل بسپریم به شکوفه ها تا یه روز تو خنکای تابستون طعم گسِ عشق رو بچشیم، گاهی خیلی زود همه چیز تموم میشه و ما تنها میمونیم با خاطراتی که یادآوریشون کاممون رو تلخ میکنه. اما خسته نمیشیم، پی در پی به دنبال چرخش معکوس روزها هستیم، اما افسوس که روزها راهِ خودشون رو میرن و تنها ارمغانشون دور شدن از روزهای خوبیه که فکر میکردیم تا ابد بافی میمونند. گاهی احساس میکنیم دیگه بهاری در کار نیست و یاد حرف فروغ میوفتیم که میگفت: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیّل، فروغ میدونست که دیگه تکرار فصل ها فقط تکرار مکرّراته و همه چیز یخ بسته. اینو احساسش میگفت، احساسی که زخم خورده بود، بقول خودش: "من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم" هرچه عشق بخشید پاسخش بیتفاوتی بود نسبت به احساسی که هدیه کرده بود و از این احساس تنها زخم دیده بود: " و زخم های من همه از عشق است، از عشق ، عشق، عشق..."

این جوابیه که همه ی ما از احساس بی محابامون میگیریم، اما سهراب عقیده ی دیگه ای داشت. در این جهان سرد و غم گرفته شاید پاسخ فروغ مرحمی بر زخم های غیر قابل التیام ما باشه، کاش میشد مثل سهراب بهشتی سرود و بهشتی درک کرد، به خدا سهراب رو میفهمیم و ستایشش میکنیم، اما افسوس که جهان ما جهان بی تفاوتی هاست.....

شعرِ "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" از فروغ حرف دلِ تنگ منه

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ‚ خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس میگذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

ــ سلام

ــ سلام

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست

در کوچه باد می آید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و کنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

ای یار ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه باد می اید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟

 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود

و من درآینه می دیدمش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

 و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر شب می برد

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخواند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد

صبور

سنگین

سرگردان

در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند

ــ سلام

ــ سلام

ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟...

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشید

من از کجا می ایم ؟

من از کجا می ایم ؟

که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...

چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

و چلچراغها را

از ساقه های سیمی می چیدی

 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلام را به صدا گفتند ؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرمید

به تیرهای توهّم

مصلوب گشته است .

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته

من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار

زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را

 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سر انجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب نا امید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک

در ایستگاههای وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوتهای توقف

در لحظه ای که باید باید باید

مردی به زیر چرخهای زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

من از کجا می آیم؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل

به داسهای واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد ...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 سال دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

   

عشق و اعتماد





فکر می کردم 

کسی هست تا بیدار باشِ
کابوس چند ساله ام باشد
با اعتماد به چرخش دورانی زمین
پایم را روی دو نقطه گذاشتم
شاید برمودا و یا اهرام ثلاثه
نمی دانم
از هرچه بود
بالا رفتم
من اعتماد داشتم
به دوران تقویم ها
به دور مجسمه های گچی
به کج شدن سایه ها
کنار میله های شاه جهان
مردم را دیدم
که از دماوند سبز شدند
پاهایم میان دو رود ارس و نیل ، شقه شد
و دستهایم به آرامی
از تاریک ترین خلیج گذشت
فکر می کردم شاید این خواب
چند روز بعد
در فنجان فال پیرزنی
آشفته شود
دیگر اعتمادم را از دست داده ام
به جاذبه زمین
به صدای خسته قاصدکها
می خواستم بیدار شوم
ولی هنوز خوابم و
کابوسهایم تمامی ندارند



اعتماد، واژه ای که همیشه ساده شکل میگیره و گاهی به بد ترین نحو پایان می پذیره. گاهی احساس میکنی باید با منطق اعتماد کنی و گاهی دوست داری که اعتماد بورزی. تفاوتی در شکل انجام هردو مورد نیست اما در پایان که از اعتمادت شکست میخوری میگی ایکاش از روی عشق اعتماد نورزیده بودم. همیشه از روی بام های بلند عشق به پرواز در میایم و همیشه هم بر روی ایوان لبریز از نفرت و کینه بر زمین میخوریم، اما هر بار برمیخیزیم تا دوباره پرواز عشق رو با اعتماد، دوباره و دوباره تجربه کنیم ، گویی که سقوط رو از یاد بردیم و پرواز، ذات دیرینه ی ماست .همیشه میخوایم تا انتهای باورها و داشته هامون این واژه رو دنبال کنیم بلکه در آیینه، همزاد خودمون رو پیدا کنیم. ودریغا که هربار سهم ما تفسیر دیگرگون واژه هاست. اما هرگز دست از پا نمینشینیم تا مگر به اون اوج دست پیدا کنیم، اونقدر پریدن با عشق رو تکرار میکنیم تا بتونیم یه روز در اوج پریدن رو تجربه کنیم. به قول استاد شاملو:

 چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
كلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟

چند بار
دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین
آماده شو كه دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری!

 

آری، همه ی ما برای عشق ورزیدن پا به هستی گذاشتیم و تا این   دِین رو نسبت به روحمون ادا نکنیم به وجدان و احساسمون بدهکاریم، هرچند   بار ها و بارها شکست رو تجربه کنیم ، هرچند هربار دیواری از تهمت ها و ناروا ها رو در روی ما قرار بگیرند باز هم باید یاد بگیریم که عشق بورزیم و دوست داشته باشیم، باید بدونیم اینها مقدمه ای سخت برای رهایی و به پرواز در اومدنه، به قول فروغِ عزیز :

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند.

وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا

با دستمال تيره ي قانون مي بستند

و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من

فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم، بايد. بايد. بايد.

ديوانه وار دوست بدارم.......!!


آری تازه بعد از تمام این سرگذشت ها به این نتیجه میرسیم که باید دوست داشت، باید بیشتر از همیشه دوست داشت، نه، باید دیوانه وار دوست داشت. باید پی در پی عشق رو قسمت کرد و اونقدر عشق و اعتماد رو بخشید تا در زلالِ مهرِ کسی اون رو پیدا کرد که دوسِتت داشته باشه. اما همیشه به یاد داشته باش تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمياد و با هيچ معيار ذهني قياس نمیشه. از قلب، عشق و اعتماد زاده ميشه. ذهن هميشه ترديد داره در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كنه. پس سعی کن تردید رو زمانی کنار بگذاری که بدونی کسی واقعا عاشقته...

پس؛    همیشه عاشق باشید!

چون درختی در زمستانم




چون درختی در صمیم ِ سرد و بی ابر ِ زمستانی،

هر چه برگم بود و بارم بود؛

هر چه از فرّ ِ بلوغ ِ گرم ِ تابستان و میراث ِ بهارم بود؛

هر چه یاد و یادگارم بود؛

ریخته است.



چون درختی در زمستانم

بی که پندارد بهاری بود وخواهد بود.



دیگر اکنون هیچ مرغ ِ پیر یا کوری

درچنین عریانی ِ انبوهم ،آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،

با امید روزهای سبز آینده،

خواهدم این سوی و آن سو خست؟



چون درختی اندر اقصای زمستانم.

ریخته دیری ست،

هر چه بودم یاد وبودم برگ:

یاد ِ با نرمک نسیمی چون نماز ِ شعله بیمار لرزیدن.

برگ چونان صخره کرّی نلرزیدن.

یاد ِ رنج از دستهای منتظر بردن؛

برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن.



ای بهار ِهمچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.

هرگز و هرگز،

بر بیابان ِ غریبِ من،

منگر و منگر.

سایه نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، خوشتر.



بیم دارم کز نسیم ِ ساحر ِ ابریشمین ِ تو

تکمه سبزی بروید باز بر پیراهن خشک و کبود ِ من.

همچنان بگذار
تا درود ِ دردناک ِ اندُهان مانَد سرود ِ من.

زن عشق می کارد و کینه درو می کند






دکتر شریعتی و همسرش

          دکتر شریعتی و همسرش




زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی ...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد، سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ... 

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است

دکتر علی شریعتی