دریاب دمی که با طرب می گذرد...




28اردیبهشت مصادف با ولادت فیلسوف و ادیب بزرگ ، حکیم خیام نیشابوری بود، و البته دقیقا مصادف با قطعی adsl بنده!  کمی دیر اما بالاخره فرصت نوشتن از خیام رو پیدا کردم. هیچ فیلسوفی به اندازه ی خیام این همه تکفیر، تشویق، مورد ستایش، مورد تهاجم، مورد انواع تهمت ها و ... قرار نگرفته.اینقدر قالب مورد توجهی برای لائیک ها ، مذهبی ها و دیگر اقشار جامعه بوده که تونسته حتی بیشتر از حافظ به اشعارش زوایایِ فنا اندیشی بده، اونهم در جامعه ای بسیار بسته تر...

تاریخ تولد اون رو به میلادی ، هجدهم ماه می 1048 (28اردی بهشت) و وفات ایشون رو چهارم دسامبر 1131 ذکر کرده اند.

تقويم هجري خورشيدي كه مورد استفاده ما ايرانيان هست، ششم مارس 1079 ميلادي (928 سال پيش) توسط حكيم عمر خيام تكميل شد كه به تقويم جلالي معروف شده، چرا كه در زمان حكومت جلال الدين ملكشاه تنظيم شده بود. اين تقويم دقيق تر از تقويم ميلادي هست، زيرا كه عدم دقت آن هر 3770 سال يك روز است و تقويم ميلادي هر3330 سال.هرچند این تقویم باب طبع همه ی ما پارسی زبانان نیست اما بسیار دقیق و قابل توجه تدوین شده.

رباعيات او در سال 1839 توسط «ادوارد فيتزجرالد» به انگليسي ترجمه شده و انگليسي زبانان از همين طريق با مضامين رباعيات خيام آشنا شده اند. اين رباعيات هنوز هر سال به زبان انگليسي با حاشيه نويسي فيتز جرالد تجديد چاپ مي شود. آثار ديگر خيام از جمله «نوروزنامه» و «رساله در وجود» معروفند. وي در طول حيات خود چند سفر تحقيقاتي به اصفهان، سمرقند، بخارا و ري كرده بود. خيام بر خلاف همدوره اش خواجه نظام الملك، به كار ديواني (دولتي) علاقه زياد نداشت، باوجود اين دعوت شاه وقت را براي ساختن رصدخانه ري پذيرفته بود.

در هر صورت خیام ستاره ای بی بدیل در نفی بسیاری از تابو های جامعه است. اگر در باده خواری حافظ بخواهید شک کنید ، خیام اصلا به شما فرصت تفکر نمیده و خیلی راحت شما رو از تردید باز میداره.پس لطفا در این مورد به خودتون فشار نیارید.

پیروز باشید و دم رو غنیمت بشمرید!....... این قافله ی عمر عجب می گذرد___دریاب دمی که با طرب می گذرد!



از منزل کفر تا به دين يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است



هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه آراست مرا


این هم از کوزه های استاد : !


در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش


از کوزه گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرینم بود

اکنون شده ام کوزه هر خماری


در کارگه کوزه گری کردم رای

در پایه چرح دیدم استاد به پای

می کرد سبو کوزه را دسته وسر

از کله پادشاه واز دست گدای



این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است



تا چند اسیر عقل هر روزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم

در ده قدح باده از پیش، که ما

در کارگه کوزه گران کوزه شویم

گلشیفته


از معدود بازیگرانی بود که همیشه حق مطلبو به درستی ادا می کرد. دستی هم در پیانو داره و نوازندگی پیانو خونده. کار بسیار زیبا و  به جایی رو ارائه داده  که به دیدن و شنیدنش میارزه، هرچند خودش گفته که کارش صرفا موسیقیه و تنها واسه بیانِ دردِ هم نسلاش اینو خونده

میتونید از این لینک واسه دانلود استفاده کنید (کلیک)


به من بتاب...


تو ای شکوهمند من

شکوه دلپسند من
تو آن ستاره بودی
که مهر آسمان شدی
زمهر برترآمدی
فرازکهکشان شدی

به دره ها نگاه کن
به ژرف دره ها نگر
به تکه سنگهای سرد
به ذره ها نگاه کن

به من بتاب
که سنگ سرد دره ام
که کوچکم
که ذره ام

به من بتاب
مرا زشرم مهر خویش آب کن
مرا به خویش جذب کن
مرا هم آفتاب کن


حمید مصدق

به یاد پرکشیده ها





شعر بسیار زیبای زیر از سرکار خانم هیلا صدیقی رو در ادامه پست قبلیم برای روز معلم میذارم. به یاد دوستانی که تمنای ما رو فریاد زدندو معصومانه پر کشیدند، برای نداهای وطنم...


هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شد ه از داغ تابستانه سر ریز
هوای مدرسه بوی الفبا
صدای زنگ اول محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز
و شادیها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی ها ی ما بود
فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم
پر است از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو
من و گلهای پزمرده سرِ میز
هوا پاییزی و بارانی ام من
درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی چه رویای عبوری
چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم
اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سر انگشت
به پیش چشمهای من تو را کشت
تمام آرزو ها را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی
به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه
به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند
به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو ـ بگو آنچا که رفتی شاد هستی؟
در آن سوی حیات، آزاد هستی؟

هوای نوجوانی خاطرت هست؟
هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟
تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی نشان هست؟
صدای زجه های مادران هست؟

بخوا ن همدرد من هم نسل و همراه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو
و گلهایی که پژمرده سرِ میز


کلیپ تصویری با اجرای خودشان

با سپاس از سایت گرگان نت

روز معلم


ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد ، نه اندیشه ها را...(دکتر علی شریعتی)

پیوسته در حرکتیم و پیوسته در حال آموختن، مبادا غافل بشیم از کسانی که گاهی بیشتر از کلمات ما رو یاری دادند، تاثیر شگرف روح بزرگ اساتیدمون رو بر ذهن و روحمون به یاد بیاریم و فراموش نکنیم چه کسانی با عشق به ما محبت آموختند....

شعری زیبا از اعظم سبحانی تقدیم به روح بزرگ معلمانم که همیشه مدیونشونم.

بوی گل بوی بهاران می دهی
مثل شبنم بوی باران می دهی
آبی استی مثل آرامش به من
درس خوبی درس ایمان می دهی
یک بغل لبخند با فرفره
دست ما گل های خندان می دهی
تو به من با لحن خوب کودکی
یاد ایام دبستان می دهی
یاد ژاله یاد گلهای غریب
مانده در اندوه گلدان می دهی
روز باران و کتاب گمشده
یاد کبرای پریشان می دهی
بوی خوبی بوی بودن بوی مهر
بوی لطف خاله مرجان می دهی
آب بابا نان ندارد دست تو
خالی اما تو به من جان می دهی
خوب می دانم اگر دارا شوی
به تمام کودکان نان می دهی
آشنای تشنگی های زمین
تو به شبنم چشم گریان می دهی
در جهانی خالی از مهر و صفا
بوی بخشش بوی احسان می دهی
برگ ها گر تر شد از اشک یتیم
دفتری از جنس باران می دهی
میرزای کوچک قلب منی
بوی جنگل های گیلان می دهی
میهن خود را کنیم آباد را
یاد فرزندان ایران می دهی

ادب مرد به زدولت اوست

بوسه استاد محمد رضا شجریان بر دست استاد تار جلیل شهناز

 

بوسه استاد شجریان بر دستان جلیل شهناز


Birthday

امروز یک سالگی وبلاگمه، یک سال تلخ و شیرین... یک سال انتظار برای فردایی بهتر و طلوعی مجلّل برای وطنم و غروبی دل انگیز برای قلیان احساساتم. اینجا فقط مجالِ بیانِ دلتنگی هام بوده، از خودم و از وطنم.

دلتنگی های جامعه و دنیای امروز تو اون یکی بلاگم تو وردپرس بود که خیلی وقت پیش بستمش، چون سکوت اجبارِ اول جامعه ی ماست...

ممنونم از کسایی که تنهام نذاشتن و خوشحالم از اینکه تو این یک سال چیزی از مکنونانت قلبیم رو از قلم ننداختم.

روز اول به تمنّا از حافظ دست به نوشتن بردم و امروز هم با او به روزگاری دیگر می اندیشم.


تفعّلی بی پیرایه ؛


نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد


به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک

بدین نوید که باد سحرگهی آورد


بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان

در این جهان ز برای دل رهی آورد


همی‌رویم به شیراز با عنایت بخت

زهی رفیق که بختم به همرهی آورد


به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد

بسا شکست که با افسر شهی آورد


چه ناله‌ها که رسید از دلم به خرمن ماه

چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد


رساند رایت منصور بر فلک حافظ

که التجا به جناب شهنشهی آورد


ابرهای همه عالم شب و روز   ، در دلم می گریند



همیشه منتظر. همیشه چشم به راه. همیشه امیدوار... و همیشه تنها....

دورانِ مداوم  ثانیه ها وگردش مبهم عقربه ها انسان رو به بند میکشه. انسان رو به دام میندازه. گاهی فراموش میکنی اسیر دست زمانی. گاهی یادت میره زمانِ سکر آور، گذرا تر از خاطر توست.

اما با این همه، هرلحظه چشم به راه و هر ثانیه منتظرم، شاید شرری، شاید خبری....


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دّیاری  ،باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... آی وای 
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ آی 
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم ،خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند


مهدی اخوان ثالث


دانلود فایل صوتی با صدای اخوان ثالث

ایرانِ من






فکر میکنید عکس بالا چیه؟ فقط یه سمبل یا یه تندیس معمولی؟ نه، این یه روز سمبل افتخار یه دیکتاتور به نام صدام بود.سمبل تحقق رویای پیروزیِ عرب بر عجم. تندیسی که از شهدای ایرانی ساخت

تندیسی که از کلاه شهدای ایرانی درست کرد، جای گلوله هنوز رو کلاه ها دیده میشه


براستی چقدر یه انسان باید خونخوار باشه یا چقدر خون آدما شیرین باشه که بتونه همچین اعمال کثیفی رو به روح خودش بقبولونه؟

روزی که اسرای عراقی تو اردوگاه های ایران با لباس سفید پذیرایی می شدند ، بچه های ما به ماشین بسته می شدند و شقه شقه می شدند



به دشمن تشنه ی خودمون آب نوشاندیم و اونا رو برادرای سنی خودمون قلمداد کردیم


با دستگیری یک افسر بعثی عراقی مشخص شد شش هزاز اسیر ایرانی به طرز فجیعی به شهادت رسیدند. از اسرای ما با ارّه بازجویی می کردند.

وقتی اسرای عراقی رو با سلام و صلوات تحویل دادیم، جنازه ی تکه تکه شده ی هموطنانمون رو پس گرفتیم



همه ی ما یه روز میمیریم، چه ایستاده ، چه با ذلّت. دیر یا زودش مهم نیست، چگونه پرکشیدن در خاطر تاریخ میمونه.

اون دیکتاتور پست به روزی گرفتار شد که آخرین پناهگاهش یه گودال یک متری بود . آخر  هم با ذلّت از اون سوراخ بیرون کشیدنش و بعد هم کت و شلوار تنش کردند و آویزونش کردند، آخرین جمله ای که قبل از مرگش گفت این بود:الموت للایران! بدبخت فلک زده، جوونای ما تکه تکه شدن تا ما امروز شاهد حقارت تو باشیم، تو خواب هم نمیدیدی آخرین جمله ی حیاتت این باشه، آرزوی پیروزی عرب بر عجم رو به گور بردی. تازه، این آخر و عاقبت نبود، هموطنات حتی به جنازت هم رحم نکردند و اونو جلو سگ های ولگرد انداختند.



اینا رو ننوشتم تا دلتون خنک بشه، نوشتم تا بدونین عاقبت یه دیکتاتور که در برابر یه فرهنگ 8000ساله قد علم میکنه چیه!

اگه اون همه جوون ما لت و پار نشده بودند، اگه اونا با تنشون مین خنثی نکرده بودند، اکه سینشون رو فرش یه لشکر نکرده بودن تا از سیم خار دار رد بشند، اگه نارنجک به خودشون نبسته بودند تا جلوی  این حرومزاده ها رو بگیرن، اگه..... اونوقت اگه اینگونه نایستاده بوند، امروز چهار تا گوساله ی عرب داشتند به ما امر و نهی میکردند و ما رو به بند میکشیدند.

نه فقط صدام، بلکه هیتلر، موسیلینی، پینوشه،استالین و .... عاقبت به یه سرنوشت دچار شدند. عوام فریبانی که خود آخر فریبِ حرفِ خود خوردند. 

به قول حافظ:

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درجست       کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد