تو ای فردا ترین می خواستم فردای من باشی...

 

پاییز


   دلم می خواست طوفان باشم و دریای من باشی

   اهورایی ترین هم صحبت یلدای من باشی

 

   تو را در سینه ام هر لحظه با خود می برم اما

   چه می شد لحظه ای من جای تو، تو جای من باشی

 

   هنوزم می شناسم عطر گیسوی غزل بافت

   که با احساس می آیی غزل آرای من باشی

 

   پرازدیروزم وامروزهم در سایه خواهم ماند

   تو ای فردا ترین می خواستم فردای من باشی

 

   برایت فال می گیرم...بیا این حافظ و این تو

   که اهل "هرچه پیش آید خوش آید" های من باشی

 

مهدی میر آقایی

غزل به ذات محزونه اما این یه طرح دیگه از دلتنگیه که با خوندنش یه حال و هوای دیگه ای داری

 

مفهومی تازه از عشق...

 

آبی، عشق، تپش 

در یکی شعر مردن

                     در یکی شعر زیستن

در یکی راهی که تو می گشایی

                                    در نگاهت

                                        بسوی ابدیت .

آه . . . چگونه تو را به کلام

                             بگویم ؟

                           که به کلام نمی آیی .

چگونه تو را به نفس بگویم ؟

                 که به نفس نمی آیی .

چگونه بخوانمت ؟

                     بگو . .

چگونه بگویمت ؟

              تو می تپی در من

جریان هر . . .

                تو را تنها من

                        فریاد می توانم کرد

ای همه در من ریشه بردوانده . . .

                  تو مفهومی تازه از عشقی و

من

   مفهومی تازه از عاشق

     خنده ات شکوفه ی بهشت است

                           خود اگر بهشت را

                                  شکوفه ای بود . . .

 

(امیر بایک یحیی پور)

لحن کلام امیر متمایل به شاملوست اما با وزن سبک تر و آزاد تر

براش ارزوی موفقیت می کنم

استاد محمد حسین شهریار

((لازم به ذکر است تمامی خاطرات و گفته ها عینا از کتاب در خلوت شهریار(به دلیل موثق بودن) روایت شده ))

استاد شهریار

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق

به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

 

جاودان غزل سرای معاصر، قصد اغراق نیست، عبارت دقیقا همین است.

مردی که مرارت های زندگی و روابط ناکام، از او غزل سرایی بی بدیل ساخت تا اشعارش بر صحنه ی غزل ایران جلوه گری کنند.

متولد 1285 در تبریز با اصالتی خشکنابی، فرزند میرآقا خشکنابی از وکلای درجه اول تبریز. کوچک ترین نوزادی که ستار خان در حین نبرد مشروطه و جدال با نیروهای استبداد به آغوش کشید و اینگونه دعا کرد: ''ای بوءیروک الله، سنی بو اوشاقین بوئیرک جدی، بیزه کمک ائیله تا متجاوزلره،زوردئیه نلر غلبه ائیلیه ک........'' (ای خدای بزرگ تو را به جدّ بزرگوار این کودک قسم می دهم ما را کمک کن تا بر متجاوزین غلبه کنیم....)

در مورد تخلّص ایشان خودشان فرموده اند تفاءلی به دیوان خواجه زدم و اینگونه آمد

که چرخ سکّه ی دولت به نام شهریاران زد

با خود گفتم حافظ بزرگ ، این لقمه بزرگتر از دهان من است. بار دیگر فالی گرفتم و اینگونه آمد:

روم به شهر خود و شهریار خود باشم.

 استاد شهریار

در سال 1299 به تهران می رود و تحصیلات متوسطه را در مدرسه ی دارالفنون به پایان می رساند

در سال 1305 وارد مدرسه طب می شود  و بعد از پنج سال، بار عشق نافرجام اورا از پایان تحصیل باز می دارد.

بعد از مدتی سرگردانی در سال 1310 وارد اداره ثبت اسناد نیشابور می شود ولی همچنان در تبعید، سوز و گداز عشقش با اوست ومثنوی غروب نیشابور شرحی مختصر بر احوالات آن روزگاران اوست؛

شد دلم تنگ تر از چشم لئیم

دیده زاینده ی درهای یتیم

من هم از مغرب غربت مرعوب

داشتم حال غریبان غروب......

شاید بارز ترین خاطره ای که از شهریار در ذهن ایرانیان باقی مانده باشد شیفتگی او و دلبستگی او تا آخر عمر به معشوقه اش باشد، داستان جدایی او از دانشکده ی پزشکی و داستانهای دنباله دار او تا روز آخر عمر و حتی در میانه های عمر. حتی زمانی که استاد به تبریز عزیمت کردند، گاهگاهی به دیدار اومی رفتند. در سال 1343 ایشان به همراه بیوک نیک اندیش برای دیداراو به تهران می روند

بقیه را از زبان خود نیک اندیش می شنویم ؛

اواخر بهار 1343 به همراه استاد به تهران رفتیم، علت سفر را جویا شدم ، فرمودند : دیدار آشنا!

به همراه استاد به خیابان عباس آباد رفتیم، خواستند به انتظار ایشان بنشینیم.بعد از یک ساعت تاخیر و دلواپسی ما ایشان بازگشتند، علت تاخیر را جویا شدم ، فرمودند:

شنیده ای که توان انتظار یار کشید    نمی توان وسط کوچه انتظار کشید

و هنگامی که باز هم توضیح خواستم با قیافه ای اندوهبار این مصراع را خواندند: ز اشک پرس حکایت، که من زبانم نیست

با اصرار فراوان بعدا فرمودند : عشقم بود، ثریّا، آنکه خرمن هستی ام را آتش زد و خاکستر نمود، آنکه آمال و آرزوهای جوانی ام را ، زیر پایش مدفون نمود. آنکه برای همیشه شب زنده دار و اشکبارم نمود و بالاخره آنکه مرا شاعری دلسوخته نمود.

پرسیدم استاد مگر او مادر نیست؟ چطور قرار ملاقات گذاشتید؟ استاد گفتند او پیام فرستاده بود. ایشان دیگر حرفی نزند و با اصرار فراوان بعدا این غزل را که شرح دیدارشان بود را به من دادند:

ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است

دائم گرفته چون دل من روی ماهش است

دیگر نمی زند به سر زلف، شانه ای

وآن طرّه خود حکایت عمر تباهش است

اکنون گلی است زرد ولی از وفا هنوز

هر سرخ گل که در چمن آید گیاهش است....

در شهر ما گناه بود عشق و شهریار

زندانی ابد به سزای گناهش است.

       استاد شهریار

زندگی استاد نه تنها بار غم جدایی از ثریا و پری بلکه دیگر خاطرات ظلمت باری را پیش چشمانش گذاشت که هرکدام داغی دیگرگون بر روح و جان استاد گذاشتند، مرگ مادر، مرگ همسر ، رانده شدن از تهران، گوشه گیری به دلایل اجتماعی در تبریز و.... او و خاطراتش را آنچنان تالِّم بار ساخت که چشم هر خواننده ای را بر خاطراتش خیس می سازد.

باور کنید قلم از بیان خاطرات تلخ استاد ناتوان است و من هم نای به تحریر درآوردن آنها را ندارم. جایی که استاد شهریار به تبریز پناه می برند و انجا هم از غم سخن های تند و بی اعتنایی مردمش گوشه ی عزلت می گزیند و در نهایت در تنهایی در کنجی حقیر و محقّر بر اثر بیماری برونشیت در اثر آلودگی محل زندگی دار فانی را وداع می گویند، آیا چگونه می توان آنها را یک به یک به رشته ی تحریر درآورد؟!

عده ای که امروز یاد او را گرامی می دارند و از او فیلم ها و خاطره ها -برای به کف آوردن شهرت و نام- می سازند اگر وجدان خود را بیدار کنند شاید مثل مکن سکوت اختیار کنند و هنر را آلوده به نام خود نکنند.

در خاطرات بیوک نیک اندیش از بازدید چند نفر مرد ریشی( عین نقل قول نیک اندیش) در اواخر عمراستاد اینگونه خواندم:

عده ای جوان ریشی از طرف....(!) همراه با یک دسته گل مصنوعی! وارد اتاق شدند.همراه این آقایان یکی از مقامات شهر تبریزبود! و اینچنین آغازیدند: استاد شما مایه افتخار کشور اسلامی ما هستید ، این دسته گل تقدیم جمال شما! در آن لحظه استاد رو به من کردند و گفتند: ریش و پشم ها را نگاه کن! دور مرا گرفته اند! آنها مصرّ بودند که چرا عده ای می گویند استاد نباید با اسلام ناب محمدی همکاری کند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

استاد در پاسخ فرمودند:

کجا با خرّمی پیوند  گیرد خاطر خونین

مگر با می مدارا می کند مینای بشکسته؟

چو پیران ریش و پشم نوجوانان جنگل مولاست

ولیکن جنگلی آشفته و مولای بشکسته

 

(و چند بیت دیگر که خودم مختصر کردم)

نیک اندیش ادامه می دهد که آنها سکوت کردند و هرچه اصرار کردند که استاد را به مجلسی ببرند ایشان راضی نشدند.

لازم به ذکر است پس از ساخت سریال شهریار- مریم- دختر استاد به خوبی در مقام اعتراض برامدند و به ذکر نام خانواده ی استاد در پایان سریال معترض شدند چرا که به اعتقاد ایشان ۹۰درصد سریال دور از واقعیت بود.برای دریافت متن کامل سخنان دختر استاد و البته جوابیه صدا و سیما(!) می توانید به لینک رو به رو سری بزنید : کلیک کنید

استاد شهریار

این تنها گوشه ای از دل نگرانی ها و توهین های سردمداران به استاد غزل ایران زمین بود.

در زمان شاه (سابق!) نامه ای از شهبانو فرح دریافت کردند بدین مضمون که اگر استاد اراده فرمایند به وزارت کشور مراجعه فرمایند تا منزلی به مساحت 350 متر مربع واقع در فرح آباد به نام ایشان زده شود.

استاد در پاسخ فرموده بودند:

سرازیری عمر است و سقوط پرتگاه مرگ

چه بد دژخیم سلّاخی و بد سلطان سفّاکی

 

نیک اندیش نامه را سالها بعد در هنگام بیماری استاد به دخترشان می دهند و آنها هم نامه را با خوشحالی به تهران می برند، غافل از اینکه اینان از گذشتگان ....ترند

پاسخ اینگونه داده شد که منزل تحت اختیار دولت است!!

 استاد شهریار

عاشقانه های شهریار

عاشقانه هایش کم نیستند و نشان از رقّت روحی ایشان در ارتباط با شیفتگانشان دارد.

شهریار و ریحانه:

ریحانه دختری درباری ، شیفته ی شهریار ، شیدا و آواره ی خیابان ها می شود و پرسان و جویان کلبه ی محقّر شهریار را پیدا می کند.

استاد شهریار اینگونه تعریف می کنند" در خانه ی یک ارمنی مشروب فروش ، اتاقی داشتم، هنگام بازگشت گفتند دختری ساعت هاست انتظارت را می کشد، دختر زیبایی بود ، تا او را دیدم شناختم و با تعظیم و دستپاچگی در اتاق را باز کردم.

حیران از خودم پرسیدم او کجا و من کجا؟زبانم لحظاتی بند آمده بود، وارد اتاق شدیم و چهره ی مهتابیش اتاق تاریکم را روشن کرد.در حالیکه تمام اعضای بدنم می لرزید شمع شاعرانه ام روشن شد و این غزل را در حضورش ساختم؛

در شوق نگنجد دل دیوانه ی ما را

گنجی که پدید آمده ویرانه ی مارا

با سلسله ی موی تو تا صبحدم امشب

خوابی است پریشان دل دیوانه ی ما را

این مرغ بهشتی که به دام آمده یارب

ترسم که دهن وانکند دانه ی ما را

نسبت نتوان کرد به شمع و گل و ریحان

رخساره ی مهتابی ((ریحانه ی)) ما را....

 

 استاد شهریار

شهریار و دولت می(غزال و غزل)

استاد می فرمودند'' در دوران جوانی به دعوت استاد ابواحسن صبا، که اکثر اوقات مونس و همدم من بود به خانه ی یک ارمنی باده فروش رفتیم.

وقتی غذاها روی میز چیده شد ناگهان دختری دیدم که روسری به سرافکنده بود ولی نصف چهره اش مثل قرص قمر در تاریکی زلفش می درخشید و مشغول خدمتکاری بود. در آن لحظه با دیدن روی آن دختر تمام ناراحتی هایم از میان رفت و دیدم شعر از دلم می جوشدو در آن لحظه کاغذی پیدا کردم و این شعر را نوشتم؛

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجبب

کز گرفتاری ایّام مجالی کردیم

روزه ی هجر شکستیم و هلال ابرویی

منظر افروز شب عید وصالی کردیم

عشق اگر عمر نپیوست به زلف ساقی

غالب آن است که خوابی و خیالی کردیم...

 

وقتی غزل را به پایان بردم ،د آن دختر جلو آمد و گفت: '' تو واقعا سلطان غزلی'' و من این بیت را اضافه کردم:

شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی

بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم

استاد شهریار و مشیری

                                          (شهریار و فریدون مشیری)

 

 

شهریار و طبیب دل

دختری بیست و دوساله  و نوازنده ی سنتور و سه تار شیفته ی اشعار شهریار می شود و روزی به اتفاق استاد صبا به دیدار شهریار می رود و دست شهریار را می بوسد.

استاد او را در کنار خود می نشانند و به همراهی نواختن او آوازی را در دستگاه همایون با او می خوانند. بعد از آن، دختر هفته ای دوبار به دیدن شهریار میرفت و آنچنان شهریار به او عادت می کند که هر وقت اندک تاخیری در آمدنش به وجود می آمد ، این بیت خودش را می خواند:

در انتظار تو چشمم سپید گشت، غمی نیست

اگر قبول تو افتد، فدای چشم سیاهت

 

روزی دختر به شهریار می گوید برای شام منتظرش باشد و شهریار با خوشحالی به لاله می گوید که شام را حاظر کند.

(لاله دختری با ذوق و با عاطفه بود که علاقه ی زیادی به شهریار داشت و قسمتی از کارهای منزل استاد را انجام می داد.وقتی شهریار به خراسان می رود، در غیابش لاله مریض می شود و از دنیا می رود.استاد در بازگشت به شدّت متاثّر می شوند و در خاکش غزل جانسوزی را می سرایند:

بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را...

 

آن شب لاله شام را حاضر می کند اما آن دختر نمی آید و شهریار با یاد او شب را به سحر می رساند و این غزل به یادگار می ماند:

نیامد آن طبیب دل که دل با درد درماند

نزد حلقه به در جانان که تا چشمم به در ماند

نه دردش را بود درمان نه صبحش هست در پایان

تو پنداری شب هجران به شب های دگر ماند

اثر بگذارد از خود شهریارا عمر  اگر خواهی

که عمر جاودان دارد کسی کز وی اثر ماند

بعدا که دختر به دیدن شهریار می آیدمعلوم می شود مادر دختر آنشب بیمار بوده و او نتوانسته به سر قرار بیاید.

 استاد شهریار

شهریار و حافظ

 

علاقه و ارادت استاد به حافظ وصفی عجیب دارد

ایشان میفرمایند'' تا سال1328به علت گرفتاری و بیماری علی رغم علاقه ی فراوان به حافظ بزرگوار، شیراز را ندیده بودم.شبی در گوشه ی تنهایی سر در جیب فرو برده و در بحر اشعارش فرو رفته بودم. ناگهان بغض گلویم را گرفت که چرا من شیراز را ندیده ام و حافظ را زیارت نکرده ام.در همین حال خواب سراغم آمده بود. در خواب شیراز را دیدم.عالمی بود.ایکاش هرگز بیدار نمی شدم! اما بیدار شدم. عرق تمام وجودم را فرا گرفته بود. افسوس کنان گفتم:

ای غم بیا بگریم بازم تو یار غاری

شادی اگرچه گل بود، بی مهر و کم بقا بود

نزدیکی های صبح دیدم شعر در سینه ام می جوشد و می ریزد. مغزم از ردیف ((ای شیراز)) به درد می آمد. این غزل حاصل آنشب بود:

دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز

سرم آمد به سر سینه، سلام ای شیراز

نرگسم سوی چمن خواند و سروم سوی باغ

من مردّد که دهم دل به کدام ای شیراز

شاید از گرد و غبار سفرم نشناسی

شهریارم به در خواجه غلام ای شیراز

 

 ادوات استاد

 

استاد و شهرزاد

بی اختیار از بازگفتن زندگی پر ملال استاد معذورم.

روحش چونان گلی در لفاف ابریشم عشق ، جاودانه باد

 

 

درس های زندگی

فواید زن گرفتن

بد ندیدم در ادامه ی درس های زندگی براتون از فواید زن گرفتن بگم:

 

۳نفر ميميرن . خدا گفت اولي بره بهشت . دومي بره جهنم .

سومي بره طويله !!!


پرسيدن چرا ؟


خدا گفت :اولي زن داشت دنيا براش جهنم بود .

دومي مجرد بود ، دنيا براش بهشت بود .

سومي زنش مرد ولي خاك بر سر بعدش رفت

يه زن ديگه گرفت


زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود. در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید... زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی‌ گفت: _ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ _آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...) _یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟! _آره اونم یادمه... مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم


شوهره میاد خونه به زنش میگه: من برای شام دوستم دعوت کردم خونه امون! زنش میگه: چرا این کار رو کردی، ببین خونه چقدر بهم ریخته است، ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست و ... شوهره میگه: میدونم ولی اشکالی نداره! زنه میگه: اگه میدونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟ شوهر میگه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره


در تحقیقی در یکی از دانشگاهها خواسته شده بود از دخترها و پسرها (بطور جداگانه) چیزی بنویسند که درآن هم از کلمه عشق و هم سکس استفاده شده باشد. دخترها نوشته بودند: هنگامی که دو انسان بالغ و آگاه، با شور و علاقه وصف ناشدنی و به صورتی کاملا عميق و برای رسیدن به تعالی و تکامل، گام در جاده ی عشق می نهند ، طبيعی است که احترام بسياری برای هم قائل باشند و بنابراين به طرز کاملا روحانی و معنوی برای جامعه قابل قبول خواهد بود که آن ها در قبال اين تعهد آسمانی که نسبت به هم پيدا کرده اند، در قالب يک عمل فيزيکی، با هم سکس داشته باشند. و پسرها نوشته بودند: سکس رو عشقه


يکي ميره ديوونه خونه، ميبينه يکي تو يه اتاق نشسته با حسرت ميگه فرشته! فرشته! فرشته! ميپرسه اين چرا اينطوريه؟ ميگن دختري به اسم فرشته رو دوست داشته، اما بهش نرسيده و بعدش اينطوري ديوونه شده. کمي جلوتر ميره ميبينه يکي داره سرش رو به در و ديوار اتاق ميکوبه، عصبانيه و داد ميزنه فرشته! فرشته! فرشته! ميگه اين چرا اينطوري ميکنه؟ ميگن دختري که به نفر قبلي ندادند رو دادند به اين، حالا اينطوري ديوونه شده


سه شباهت زن با موتورگازى: پر سرو صدا, یکدنده, کم ظرفیت


يه ضرب المثل با حال دریایی  ميگه: رسيدي خونه بزن تو گوش زنت!!! تو نميدوني واسه چي زدي...اما اون ميدونه چرا خورده


مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي! چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا" وجود نداره


بچه: مامان شاهزاده با اسب سفيد يعني چي؟
مامان: يعني يه دروغگویی مثل بابای کره خرت


زن: عزيزم! يادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسيدم چرا ميخوای با من ازدواج كنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب يادمه، گفتم: ميخواهم يك نفر را در زندگی خوشبخت كنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت كردم ديگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو كه ممكن بود با تو ازدواج كنه

 


بهانه ي دخترا: 1 - فاصله سني مون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي) 2 - من به تو علاقه به اون صورت ندارم (يعني خيلي بد هيکلي) 3 - من الان تو موقعيت بدي هستم (يعني دلم يه جا ديگه گيره) 4 - تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم) 5 - من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم (يعني هر غلطي خواستم کردم) 6 - ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير

 


چرخه زندگی مردها:
بچگی:
م.ذ: مامان ذلیل
جوانی:
د.ذ: دوست دختر ذلیل
میان سالی:
ز.ذ: زن ذلیل
پیری:
ب.ذ: بچه ذلیل
مرگ:
ذ.م: ذلیل مرده

 

حالا ذلیل مرده ها بازم برین زن بگیرین!!!!

عاشقانه های شاملو


استاد شاملو

من و تو ، درخت و بارون

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.


تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.
تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ  دوري رو بره تا دم  ِ دروازه ي روز
مث ِ شب گود و بزرگي
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابري
مث ِ بوي علفي
مث ِ اون ململ ِ مه نازكي :
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي
كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

" احمد شاملو "

بازم درسهای زندگی  و حکایت ما ایرانیا از زبون عبید زاکانی!!!

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏یی عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند....» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

بازم درسهای زندگی ;)

 عشق پیری گر بجنبد....!

تصور کنید که در یک شب سرد و توفانی به تنهایی در حال رانندگی هستید. از کنار یک ایستگاه اتوبوس رد می‌شوید و 3 نفر را در آن‌جا منتظر اتوبوس می‌بینید:

1- یک پیرزن که از سرما در حال جان دادن است.
2- یک دوست قدیمی که یک‌بار جان شما را نجات داده است.
3- مرد (یا زن) رویایی خود.

با فرض این که ماشین شما فقط جا برای سوار کردن یک نفر داشته باشد، کدام‌یک را سوار می‌کنید؟

شما ممکن است پیرزن را سوار کنید چون در حال مرگ است و بدین ترتیب جان انسانی را نجات بخشیده‌اید. یا ممکن است دوست قدیمی‌تان را سوار کنید زیرا او یک‌بار جان شما را نجات داده و این به‌ترین فرصت برای جبران محبت اوست. از طرف دیگر، ممکن است دیگر هرگز فرصت یافتن جفت رویایی‌تان را پیدا نکنید.

پاسخ‌ها بسته به شخصیت افراد می‌توانند بسیار متفاوت باشند. ولی یک پاسخ جالب برای این سوال وجود دارد. اگر شما جزو آن دسته افرادی باشید که «قالبی» فکر نمی‌کنند، پاسخ شما می‌تواند این باشد: کلید ماشین را به دوستم می‌دهم و از او می‌خواهم که پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم همراه با زن (یا مرد) رویایی‌ام آنجا منتظر رسیدن اتوبوس می‌مانم.
*
**
***
**
*
دانشجويی پس از اين‌كه در درس منطق نمره نياورد به ‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزی در مورد موضوع اين درس می‌دانيد؟
استاد جواب ‏داد: بله حتما. در غيراين‌صورت نمي‌توانستم يك استاد باشم. دانش‌جو ادامه داد: بسيار ‏خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم، اگر جواب صحيح داديد من نمره‌ام را قبول می‌كنم ‏درغيراينصورت از شما می‌خواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
‏استاد قبول ‏كرد و دانش‌جو پرسيد: آن چيست كه قانونی‌ ست ولی منطقی نيست، منطقی ‌ست ولی قانونی ‏نيست و نه قانونی ست و نه منطقی؟
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و ‏مجبور شد نمره‌ی كامل درس را به آن دانش‌جو بدهد.
‏بعد از مدتی استاد با بهترين ‏شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
‏قربان شما 63 ‏سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانونی ست ولی منطقی ‏نيست.
‏همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نيست.
واين ‏حقيقت كه شما به معشوقه‌ی همسرتان نمره كامل داديد در صورتی كه بايد آن درس را رد می‌شد ‏نه قانونی است و نه منطقی.

بهادر

برده زکف رقص دل انگیز یار

اختیر یختیر اختیار

 

بهر لبش تا به سحر می کشم

انتظر ینتظر انتظار

 

قند فراوان به لبانش شده

احتکر یحتکر احتکار

 

کی شود این عقده ی دل با سرشک
انفجر ینفجر انفجار

 

حال که داری زبهادر کنون

انزجر ینزجر انزجار

 

لیک به شیدایی خود می کند

انتحر ینتحر انتحار

 

حال که داری تو به عاشق کشی

اشتهر یشتحر اشتحار

 

کل وجودم به تو دارد صنم

انحصر ینحصر انحصار

عاشقانه های شاملو

آیدا و استاد

رود
قصيده بامدادي را
در دلتاي شب
مكرر مي كند
و روز
از آخرين نفس شب پر انتظار
آغاز مي شود.
و- اينك- سپيده دمي كه شعله چراغ مرا
در طاقچه بي رنگ مي كند
تا مر غكان بومي رنگ را
در بوته هاي قالي از سكوت خواب بر انگيزد،
پنداري آفتابي است
كه به آشتي
در خون من طالع مي شود.

***

اينك محراب مذهبي جاوداني كه در آن
عابد و معبود عبادت و معبد
جلوه يي يكسان دارند:
بنده پرستش خداي مي كند
هم از آن گونه
كه خداي
بنده را.

همه برگ و بهار
در سر انگشتان تست.
هواي گسترده
در نقره انگشتانت مي سوزد
و زلالي چشمه ساران
از باران وخورشيد سير آ ب مي شود

***

زيبا ترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده مي خوانيد
چرا که ترانه ي ما ترانه ي بيهودگي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.

حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي است؛

چرا كه عشق،
خود فرداست
خود هميشه است.

بيشترين عشق جهان را به سوي تو مياورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه يي
ظريف و كوچك و عاشق است.

اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي
و به جنسيت خود غره اي
به خاطر عشقت!-
اي صبور! اي پرستار!
اي مومن!
پيروزي تو ميوه ي حقيقت توست.

رگبارها و برف را
توفان و آفتاب آتش بيز را
به تحمل و صبر
شكستي.
باش تا ميوه غرورت برسد.
اي زني كه صبحانه ي خورشيد در پيراهن تست،
پيروزي عشق نصيب تو باد!

***

از براي تو، مفهومي نيست.-
نه لحظه يي:
پروانه ئيست كه بال ميزند
يا رود خانه اي كه در حال گذر است.-
 

هيچ چيز تكرار نمي شود
و عمر به پايان مي رسد:
پروانه
بر شكوفه يي نشست
و رود به دريا پيوست.

 

(شبانه 10 - آيدا, درخت خنجر و خاطره)

عاشقانه های شاملو

استاد و آیدا

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد

و گونه هايت
با دو شيار مورب
كه غرور تو را هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آنكه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم

و بكارتي سربلند را
از روسبي خانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست كه من به زندگي نشستم!

***

و چشمانت راز آتش است.

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.

و آغوشت
اندك جايي براي زيستن
اندك جايي براي مردن
و گريز از شهر
كه با هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان رامتهم ميكند.

***

كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد.

در من زنداني ستم گري بود
كه به آواز زنجيرش خو نميكرد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

***

توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند.

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند.

دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود

پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك وبلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند.

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آواز مي خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

***

تا در آيينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها و درياها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،

دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود.

 

(آيدا در آينه - آيدا در آينه)


 

استاد احمد شاملو

من باهارم تو، زمین...

گفتن از شعر شاملو و زندگی اون حتی اگه یه مقاله ی کوچولو باشه نیاز به زمان زیادی داره و در واقع اصلا راحت نیست

یک هفته وقت گذاشتم و آخر سر وقتی به نوشته هام نگاه کردم اونا رو کامل ندیدم!

شاید بعدا اگه تونستم شرح بهتری از زندگی و شعر شاملو بنویسم اونو بیارم اما شاید هرگز نتونم

شاید بهتره شعرای اونو مرور کنیم و ......

این تیکه از ترجمه شعر های شاملو همیشه ملکه ی ذهن منه و البته خاطرات خوب و شایدم تلخی رو برام زنده کنه...

 

دلتنگی های آدمی را باد، ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات نکرده، اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت  تو   و   من.........

 

شگفتی ها و سکوت های تلخ ما بهانه های زیادی واسه شعر شاملوست!

آرزو دارم ازشون لذت ببرید

دختر شیرازی

درود دوباره

ترانه ی دختر شیرازی که خیلی دوسش داشتم و گشتم قدیمی ترینشو از ضیاء و نسرین پیدا کردم

حجمش کمه و راحت می تونین دانلودش کنین

پاینده باشید و عاشق

لینک دانلود


دختر شیرازی جونم دختر شیرازی

موهاتو به من بنما تا شوم راضی

موهامو میخوای چه کنی بی حیا پسر

کمند تو بازار ندیدی اینم مثل اونه

ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه


دختر شیرازی جونم دختر شیرازی

ابروتو به من بنما تا بشم راضی

ابرومو میخوای چه کنی بی حیا پسر

کمون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه

ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه


دختر شیرازی جونم دختر شیرازی

چشماتو به من بنما تا بشم راضی

چشمامو میخوای چه کنی بی حیا پسر

بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل اونه

ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه


دختر شیرازی جونم دختر شیرازی

لباتو به من بنما تا بشم راضی

لبامو میخوای چه کنی بی حیا پسر

قیطون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه

ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه


دختر شیرازی جونم دختر شیرازی

سینه تو به من بنما تا بشم راضی

سینه مو میخوای چه کنی بی حیا پسر

لیمو تو بازار ندیدی اینم مثل اونه

ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه

واسه داشتن یه زندگی شاد حتما سعی کنید گاهی بی اندازه بخندید!!!

درود به شما

می دونم نوشتن از شعر و احساسای خواص یه کم یکنواخته. واسه همین یه سری از درسای زندگی! که البته فقط طنزه رو گذاشتم که یه کم لباتون به خنده آشنا بشه، ناسلامتی اسم وبلاگم بی ربط به این مطالب نیستا!

شاد و پیروز باشید


چند درس از درسهای زندگی:

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

 

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

 

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

 

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

 

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!

دل مویه های شعر امروز



 

 

گاه مرور تاریخ گذشته ی شعر ایران زمین، انسان را به غبطه و افسوس امروز وا می دارد

ورق زدن تاریخی که گاهی شعر حماسه می آفرید، گاه زبان دلشادی مردم آن روزگاران بود و اوقاتی زبان دلتنگی آنان.

شعر و ادب ایران در طی سالها نخبگانی را به تاریخ پر عظمت ایران عرضه داشته که گاه فراتر از یک هویت را به فرهنگ این مرز و بوم افزوده است.

هرگز نمی توان ، اما بیایید به نیکی اندوخته های امروز را با روزگاران کهن به تقابل و مقایسه بگذاریم.

در تیره ترین ادوار غالبیت فرهنگ تازی و یوق استعمار و استثمار عرب ، جایی که دیگر کلام به یاری توصیفش نمی آید؛

روزگار بردگی و ذلت این قوم فریب خورده. روزگاری که دختر پادشاه ایران زمین، تن به بردگی داد و به همراه او فرهنگ ایران نیز به تاراج رفت.

آن روزگار دیگر مجالی برای تاثّر به تاراج این همه اندوخته نبود.

چهار قرن بعد ،فردوسی، حماسه سرای نامی ایرانی. کسی که هویت را به نام ایران بازگرداند؛ شاهان تازی را به گرز گران مردان پارسی درهم کوفت و رستم را از دل ویرانه های به خواب رفته و درهم شکسته ی تاریخ به بیداری فراخواند.رستم و حماسه ی او بیدار باش سرزمین آریا بود.

شاه طوس آنچنان ماهرانه و هوشمندانه کورش را در غالب رستم به تصویر کشید که مردمان ما بی اطلاع از از این تشبیه، به صرف ذات قهرمان پرور خویش ، رستم را اسطوره ای بی بدیل پذیرفته و افسانه اش را سینه به سینه  به نسل های پس از خود سپردند.

بسی رنج بردم درین سال سی       عجم زنده کردم بدین پارسی

او آنچنان نام محقّر عجم را به اوجی دیگر بار رساند که دسترنج سی ساله اش از او قهرمانی بی بدیل در عرصه ی ادب و هنر ما ساخت.

 

به قرنی دیگر می رویم، خیام

اندیشید که اندیشیدن هنوز در حیطه ی اختیار انسانهاست!

دانست که دانستن هرگز زبانه های آتش دوزخ را سرکش نمی سازد!

آموخت که آموختن، تنها یک کتاب و اندیشه نیست!

او انحصارفکر و اندیشه و آموختن را شکست، پرده دری را سرمشق خود کرد و دل سپرد به امروزش که در دستانش چون روز، روشن بود؛

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولیست خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشد

فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست!

 

کسی که نقد امروز را با محال فردا معاوضه نکرد؛

گویند کسان بهشت با حور خوشست

من می گویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاوآز دهل شنیدن از دور خوشست!

 

 

به جایی دیگر می رویم، مولانا

علا مه ای که با وجود سرایش مدح علی، هول رستاخیز و پرستش یگانه های تازی   باز هم شک را به فنا نسپرد؛

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود       به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

 

گاهی عشق حقیقی را در غالب عشق محمد به عایشه به ناباوری تمام سرود؛

آنکه عالم مست گفتارش شدی    کلّمینی،جلّمینی یا حمیرا می زدی

(او که عالم را با گفتار خود و توحید و خدایش از خود بی خود نمود، عایشه را حمیرا وار به سواری بر خود فرا می خواند و خود را شتر وی می ساخت)

 

 

قرون گذشته واضح تر از وصف بودند، اما قرن حاضر بر ادبیات و فرهنگ ما چگونه گذشت؟

نامدارانی چون شاملو، نیما، اخوان ثالث،شهریار،فروغ فرخزاد،سهراب سپهری،حمید مصدق،فریدون مشیری،کارو،صادق هدایت،ایرج میرزا و دیگرنامدارانی که هریک اسطوره ای بی مثال در جایگاهی بس رفیع بودند.

ذکر وصف هریک از اینان دفتری گران تر از نامشان را می طلبد  اما چرا در عصر حاضر دیگر کسانی که بتوانندپاسدار این فرهنگ و خالق یگانه ها باشند یافت نمی شود؟

شاید بتوانیم علت را در موضوعات گوناگونی جستجو کنیم اما پاسداری آنان چه تقدیری را از جانب سردمداران به همراه داشت؟ چگونه هنر بی بدیل آنان ارج نهاده شد؟ و مرگ آنان چگونه مرگی تلقی شد؟!!!!!!!!

آیا خلوت یک هنرمند تقدسی پرستش وار ندارد؟ و آیا آرامش و بی باکی را باید به شاعر هدیه داد یا دوزخ را ؟

آیا جز اینست که در خیال هم نمی توان تصور داشت که امروز در این خفقان و به قول شاعر (( در این بن بست کج و پیچ سرما))باز هم نامدارانی به عرصه ی ادب قدم بگذارندکه روزی مایه ی غرّه ی خاک پاک آریا شوند؟

هرچند خفقان و سرکوب گاهی نوابغی را هم برجسته می کند اما امروز نه تنها آن خفقان بلکه استفاده ی ابزاری از هنر و تنزّل آن به زبان مدح و ستایش، آنچنان هنر و هنرمند را مهجور کرده که کمتر کسی حاضر به اعلان حضور در این وانفسا باشد.

هنرمندان ما که با شیوه ی برخورد مردم و نوع نگاه آنان به زندگی و به خویشتن به خوبی آگاه بودند بارها و بارها دید عقب مانده ی مردمان را به باد انتقاد گرفته اند و آنجا که از فریاد خود حاصلی نگرفته اند لب به شکوه گشوده و از کج روی هاو عقب ماندگی ها فریاد برآورده اند.

احمد شاملو، افتخار ادب و شعر و هنر ایران زمین، اسطوره ای که جانانه سرود و ایستاده از دنیا رفت، تنها نامزد نوبل ادبیات و.......    اینچنین می سراید:

مرگ من سفری نیست،

هجرتی است

از وطنی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش

خدای را، از چه هنگام اینچنین آیین مردمی از دست بنهاده اید........

 

او مرگی هجرت وار و بی بازگشت را آرزو می کند،برای رهایی از مردمانی نادوست و بی آیین!

 

فروغ، آن جاودانه طنین عشق، عاشقانه های بی همتا ،  عصیان، شرمگین، سرکش و در نهایت،« آن زن تنها در آستانه ی فصلی سرد».

او در کنار عاشقانه های خود هرگز دست از ملامت انسانهای پوچ و آن مردگان متحرک برنداشت.

روح ملتهب ، حساس و البته پرغرور او هرگز دمساز مردمان  کوته نظر نشد؛


"مردم،

گروه ساقط مردم،

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیرباران شوم جسد هاشان

 

از غربتی به غربت دیگری رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهاشان متورم می شد.

 

گاهی جرقه ای، جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

 با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند"

 

 

 

بزرگ زنی هچون پروین اعتصامی آنچنان استادانه به ملامت روح سرگردان و گمشده ی مردمان می پردازدکه توصیفی دیگرگون دارد؛

آنجا که مستی کلاه از سر افتاده ، محتسبی را چنین خطاب داد: گفت در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست!!!!

 

شهریار،

او که احساسات آدمیان را بی هیچ پیرایه ای به زبان شعر درآورده است. تلخی کام شهریار و زندگی مشقت بار او حتی تصوّرش قلب انسان را به درد می آورد. کام او از مردمی تلخ است که نادان،کور، بی ثبات و کوته نظرند. هنرمندی که همین مردم او را از تهران به درانداختند و چه خوب که قبل از رانده شدن   مردمان بی حیای روزگارش را چنین خطاب داد؛

 گمان کردم که با من همدردی

به مردی با تو پیوستم

چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی

اگر می خواستی عیب زبان هم رفع می کردی

 

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من؟!

 

 

 

اما امروز کار به جایی رسیده است که با بی شرمی تمام زندگی شهریار را تحریف می کنند و مردم بی اطلاع را پای فیلمی می نشانند که هدف زندگی استاد نیست بلکه استفاده ی ابزاری از اوست تا هر چه می خواهند به خورد مردم دهند.

((مراجعه به کتاب در خلوت شهریار که توسط دوست بسیار نزدیک و صمیمی او به رشته ی تحریر درآمده است جزء جزء زندگی استاد را در اختیار می گذارد، زندگی پرمشقتی که نه تنها بار عشق های نافرجام بلکه دیگر توهین و آزارهای جامعه که آن را غمناک تر می سازد به تصویر در آمده است."  البته این کتاب اجازه ی چاپ ندارد، زندگی شهریاری که در یک کافه ی ارمنی مشروب می نوشد و محو جمال یک خدمتکار می شود قطاً باب طبع سردمداران نیست"؛

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب

کز گرفتاری ایّام مجالی کردیم

تیر از غمزه ی ساقی سپر از جام شراب

با کماندار فلک جنگ و جدالی کردیم

.

.

.

شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی

بد نشد، با غزلی صید غزالی کردیم

 

 

 

 

فریدون مشیری ، سراینده ی شعر کوچه، وطن پرست و عاشق.

او نیز با آن همه عشق و وطن دوستی به سرنوشتی مشابه دچار شد.

و دیگر و دیگر شاعرانی که حتی به بامداد مرگ تحت تنفّر چماقچیان و اوباشان بودند و به روز مرگ حتی لایق یک تسلیت نشدند. حتی سنگ قبر شاملو از دست اوباشان روزگار درامان نماند، هرچند این مدّعایی است بر جاودانگی یک اسطوره!!!!!!

 

اما امروز که مدّاح........ و حمد گوی.......را به روز مرگ در تابوت زرنگار می گذارندش چه باید کرد؟

سکوت و نظاره هدف را دور تر و دور تر می سازد و پژمردگی را به باغ پر نهال این خاک رهنمون می سازد.

بیاندیشیم که فردا دیگر دیر است. امروز که مجال اندیشیدن داریم سرسختانه به اندیشه هایمان پایبند و وفادار باشیم و هنر و وجود خود را به ناچیز ها نفروشیم. پایبند و متعصّب، همانگونه که جلادان قلم و اندیشه به تعصّبی کور و جاهلانه قصد نابودی آخرین جوانه های این باغ خزان زده را دارند. آنان کمر به نابودی بسته اند تا هجوم مغول را کم رنگ نمایند!!!

 

هان،  بیدار بمانید تا فردایی نزدیک.....

پیروز باشید

 

وحشی بافقی

 وحشی بافقی

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هرزمان بادگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما اری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچکس سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من 
مردم آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهان غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو٬ فتادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درمانگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیرازتوجوان نیست جوان بسیاراست
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو 
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش
ورنه بسیارپشیمان شوی ازکرده خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خود کام به نا کام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سر انجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می پرهیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی 
بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن ویک بار به ماحرف مزن

درد من کشته ی شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می داند
همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم هم کس طور مرا می داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می داند
چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام٬ سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم


چند در کوی تو با خاک  برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
می روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین تر ا بنده شوم 
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پر چین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و ایین ترا بنده شوم
الله الله ز که این قاعده اندوخته ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

این همه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم وکم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفا ی تو شکایت نکنم
همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره ی هرشهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی زتو گاهی سهل است



وحشی بافقی

 

وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم،این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود
یک گرفتا ر از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او
 شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم بهد جز این رای دگر
که دهم جای دگر، دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پای دگر
بر كف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته همین خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو يكی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو يكی‌ست

اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه‌ی مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پی كار دگر باشم به
چند روزی پِی دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان يافت كه بر دل ز منش ياری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداری هست

به وفاداری من نيست در اين شهر كسی
بنده‌ای همچو مرا هست خريدار بسی

مدتی در ره عشق تو دويديم بس است
راه سد باديه‌ی درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سركوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين؟ برود، چون نرود؟

چند كس از تو و ياران تو آزرده شود؟
!دوزخ از سردی اين طايفه افسرده شود 

ای پسر چند به كام دگرانت بينم؟
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم؟
مايه عيش مدام دگرانت بينم؟
ساقی مجلس عام دگرانت بينم؟
تو چه دانی كه شدی يارِ چه بی باكی چند؟
!چه هوسها كه ندارند هوسناكی چند 
يار اين طايفه ی خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
می‌شوی شهره، به اين فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش

بِهْ كه مشغول به اين شغل نسازی خود را
اين نه كاری ست مبادا كه ببازی خود را

در كمين تو بسی عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه‌گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه‌فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند

!باش مردانه كه ناگاه قفايی نخوری
واقف كشتی خود باش كه پايی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از كوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله كه وفای تو فراموش كند 
 سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند  





وحشی بافقی

وحشی بافقی

وحشی بافقی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
سان کوی بت عربده جویی بودیم
 عقل و دین باخته، دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

به روایتی در 52 سالگی به زخم خنجر معشوق خود از دنیا رفت !!!
اواخر قرن نهم هجری در شهر بافق در نزدیکی یزد، در گوشه ای دیگر از این خاک عبیر آمیز
اوایل پادشاهی صفویان و نسل کشی اهل سنّت به شمشیر تعصب و حماقت.
از مذهب و حالات او به ندرت به منابع دقیقی می رسیم اما همان طور که شعر بیان زنده ی حالات سراینده ی خود است می توان دریافت که وحشی طبعی بسیار حساس،لطیف و زود رنج داشته. معدود اشعاری که در مدح پادشاهان آن دوران سروده است را نمی توان حمل بر همت کوتاه او قلمداد کرد چرا که آن دوران گذران زندگی، شیوه ای اینچنینی را تحمیل می نموده است.
غزل های وحشی جزو بهترین و دل انگیز ترین اشعار غنایی پارسی است. مثنوی های وحشی آنچنان پر سوز و گداز و تاثیر گزار است که هر خواننده ای را مجذوب و دلباخته می کند. او آنچنان در بیان خود از زبانی روان و صادقانه استفاده می کند که می توان تمام تمام تالمات و دگرگونی های روحی اورا در اشعارش حس نمود.
گوشه گیری و تنهایی او در تمام آثارش آنچنان مشهود و نمایان است که بی هیچ زحمتی خواننده آن را درک می کند.

ساده زیست و گاهی میل به فنا اندیشی و گذران آسوده تر عمر؛

وحشی که همیشه میل ساغر دارد
جز باده کشی چه کار دیگر دارد
پیوسته کدویش زمی ناب پر است
یعنی که مدام باده در سر دارد

((با این اوصاف نمی توان او را باده کش ساغر الهی دانست!))

اشعار دل انگیز و عاشقانه ی او آنچنان در مسیر رویایی ترین خیال های عاشقانه رسوخ می کند که تکرار مداوم اشعارش مرحمی است بر هر هجر و گدازی عاشقانه؛
می خواست فلک که تلخ کامم بکشد
ناکرده می طرب به جامم بکشد
بسپرد به شحنه ی فراق تو مرا
تا او به عقوبت تمامم بکشد

سرزنده و عاشق باشید
با سپاس


سعدی

 سعدیه

 

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت، چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بسکه دور ماندی،چون شام روزه داران

چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی، به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت، شرح اینقدر کفایت

باقی نمی توان گفت الا به روزگاران

سعدی

 سعدیه

از دست و زبان که برآید               کز عهده ی شکرش به در آید


سعدی، استاد سخن.
روانی،شیوایی،طراوت،نیکویی و لطافت. استادی که به راستی والاترین مقام را در امثال و پند و دیدی خلاقانه به دنیا دارد

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد

همچون دیگر فیلسوفان وآگاهان پس از اسلام، اوهم بارها و بارها از مدعیان سخن رانده اما با تفاوتی دیگرگون؛
او مصرّ است که آموزه های دینی را به شکلی ملموس اما با تحکّم به گوش مخاطب برساند. سعدی به خوبی آموزه های دینی را فرا گرفته و آن را شیوا ترو قابل قبول تر در اشعار و نثرهایش بیان نموده است
بر خلاف حافظ ، رستاخیز را به سخره نمی گیرد و باده نوشی را مطلقا نمی پذیرد.مسلمانی متعصب و پایبند و البته به مانند دیگر هم عصران خود سنیّ است.
اما با این وجود هرگز نمی توان استادی او را در بیان آموزه های اخلاقی زیر سوال برد.
....................................................................

"یکی از ملوک ((عجم)) را حکایت کنند که دست تجاوز به مال رعیت دراز کرده بود.....ّ " ؛

این واژه ی تحقیر آمیز ((عجم)) را در هیچ کجای دیوان حافظ، آثار نظامی، فردوسی ،مولوی یا..... , بدین گونه نخواهید دید. شاید دیگر نیاز به توضیح نباشد که دلیل پراکندگی اشعار حافظ را در مقابل گلستان و بوستان منظم سعدی را بگوییم چرا که آسودگی خیال سعدی در بیان و گفتارش قابل توجه است.

دیگر خصلت بارز سعدی زن ستیزیست؛

تو زن نو کن این دوست هر نوبهار
که تقویم پارینه ناید به کار


زن از مرد موذی بسیار به
سگ از مردم مردم آزار به !

اینها همان دید پس رفته و عقب مانده ی ذهن مردم آن روزگار است که هنوز هم دغدغه ی فکری عده ای از مردم روزگار ماست.

سعدی گاهی آنچنان عامی می سراید که به ناگاه این فکر عامی به سراغ خودش نیز می آید و بر تفکر و اشعارش مستولی می شود به گونه ای که در حکایتی جهود را به زشت ترین وجه ممکن تقبیح می کند و عده ای کثیر از مردم اهل کتاب را به دیده ی حقارت می نگرد ؛

"در خرید سرایی مردد بودم. جهودی گفت(( من از کدخدایان این محلتم، وصف این خانه چنان که هست از من بخر که هیچ عیبی ندارد))
گفتم ((بجز آنکه تو هسایه ی منی.))
خانه ای را که چون تو همسایه است
ده درم سیم بد عیار ارزد
لکن امیدوار باید بود
که پس از مرگ تو هزار ارزد"

سعدی با وجود اقرار به مسلمانی و دیدی اخروی گاهی اینگونه نیز می سراید؛
دو کس مردند و تحسر بردند: یکی آنکه داشت و نخورد و دیگر آنکه دانست و نکرد.

گاهی نیز معشوق را بسیار لطیف و نازک طبع جلوه گر می کند ، چرا که ذوق سرشار او چیزی جز این را نمی خواهد؛

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سر و سرّی داشتم ، به حکم آنکه حلقی داشت صاحب الادا و خلقی کاالبدر اذا ابدا :
آنکه نبات عارضش آب حیات می خورد
در شکرش نگه کند هرکه نبات می خورد

در میابیم که او نیز اعترافی دارد و زن ستیزی را به ناگاه با دیدن صورت یار و دریافت شیرینی آن به فراموشی می سپارد.
شاید وقتی از اندرز مردمان فارغ می شود و به دنیای خود باز می گردد تازه طبع لطیفش سرشار می شود و آگاهانه تر شعر می سراید؛

گر دست دهد که آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم.....

براستی که از هر دری به انتقاد او بپردازیم در نهایت اعتراف به استادی او نصیبمان می شود، پس سخن را به درازا کشاندن از ادب بعید است
با سپاس


درود و سپاس از همراهیتون

حافظ می تونه شروع خوبی باشه و در واقع بهترین شروعه اما قصدم تمام یا اون قسمتی از فرهنگمونه که همیشه بهش پرداخته شده اما مغرضانه و بی اساس

همه ی اونایی که تا حالا آثارشون رو خوندم به روی وبلاگم میارم