طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

 

با چشمهای روشنِ براق

 

با گیسویی بلند به بالای آرزو

 

هرکس از او نشانی دارد

 

ما را کند خبر

 

این هم نشان ما :

 

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

 

شفیعی کدکنی

 

راستش وقتی دقت میکنم میبینم بلاگم شده وقایع اتفاقیه!  تا ریز ترین این وقایع!  یه روز فرهنگ ،یه روز مذهب، یه روزم بن بست های اجتماعی. گاهی خسته میشم وقتی میبینم خوندن نوشته هام واسه دیگرون فقط دوحالت داره؛ یا همدردی با اونها یا انزجار. ولی دردی رو دوا   نمیکنه. میدونم حتی ذره ای باعث چرخش نگاه مردم جامعه ی من نمیشه. میدونم شدید ترین زلزله های اجتماعی هم جلوی این همه شلختگی اجتماعی و فرهنگی زانو میزنن. جامعه ای که در اغلب موارد چیزی برای از دست دادن نداره. همیشه مغمومه و زمان براش معنای پوچ ترین واژه رو میده، واژه ی زمان براش یعنی هرچه سریع تر گذشتن تا اینکه یا تمام بشه درد و رنجش یا اینکه به بهشت مقصودش برسه.جامعه ای که کسی نگران کسی نیست. جامعه ای که همه چیز کاذبه؛ کار، فرهنگ ، تفکر....  وقتی به این همه نابسامانی فکر میکنی به خودت میگی یا بذار فریادش بزنم یا جلوش واسم،  شوربختانه هیچ کدوم جواب نمیده: تنها یه تو دهنی عایدت میشه. روز به روز که میگذره چیزی از ارزشهای امروزی رو نداری که به معرض نمایش بذاری، به ناچار باید هر روز کارهای نیما و شاملو وفروغ و اخوان و بقیه رو مرور کنی و حتی یه اپسیلون هنر و احساس از حنجره ی کسی فریاد نمیشه. هر روز باید تو این روزنگار ،خبر مرگ یکی دیگه از هنرمندا رو بذاری یا واسه سالگردشون چند قطره ای شعر نم بزنی اما نشد یه روز یه خبر پاک داشته باشی. همش باید بگردی تو کهنه زمان های دور  و افتخاراتی که کم نیستند رو دوره کنی.

اما درست همون روز میشنوی یه جایی تو این مملکت دارن تو سر و کله ی هم میزنن! مثل دیروز که تو ورزشگاه بعضی تهرونیا به تبریزیا میگفتن صدای عرعرت کو؟! !   آخه دیگه چرا باید من دنبال گذشتمون بگردم وقتی دیگه این نسل حتی ذره ای شباهت به اجدادش نداره، تقصیر خودش نیست، هزاران سال  از شرق و غرب و شمال و جنوب بهش تاختند و تجدید نسل ها ثبات قومی اون رو از بین برده. شاید جسارت بشه به بعضیا ولی سهراب چه زیبا میگه: نسبم شايد برسد  به گياهی در هند، به سفالينه ای از خاك "سيلك". نسبم شايد، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد...

وقتی اینگونه میبینم، حس میکنم ضرورتی نداره گذشته رو به یاد نسل افسارگسیخته ی امروز بیارم، هرچند گفتم که عده ای نیز جدا از این مباحثند که متاسفانه نوشته هام تنها همدردیه واسشون 

متاسفم واسه بعضی هم نسل هام که نمیخوان همراه دیگرون به بیراهه برن اما هیچ راهی بجز سکوت و تاسف ندارند. عده ای که هنگام دیدن شکوه تخت جمشید و هیبت پاسارگاد بجای احساس غرور، تاسف میخورند و با خوندن اشعار طرب انگیز حافظ  متحیّر.

همیشه میگفتم : اندکی صبر، سحر نزدیک است... اما دیگه اعتقادی بهش ندارم، گاهی باید ویران کرد و از نو ساخت. جامعه ای که خود، بنیان خود رو نابود کرد، اما شاید روزی از ویرانه ها جوانه هایی دربیاد که هم عبرت گذشته ها رو به دنبال داشته باشه هم بویی از 7000سال تمدن!