گاه مرور تاریخ گذشته ی شعر ایران زمین، انسان را به غبطه و افسوس امروز وا می دارد

ورق زدن تاریخی که گاهی شعر حماسه می آفرید، گاه زبان دلشادی مردم آن روزگاران بود و اوقاتی زبان دلتنگی آنان.

شعر و ادب ایران در طی سالها نخبگانی را به تاریخ پر عظمت ایران عرضه داشته که گاه فراتر از یک هویت را به فرهنگ این مرز و بوم افزوده است.

هرگز نمی توان ، اما بیایید به نیکی اندوخته های امروز را با روزگاران کهن به تقابل و مقایسه بگذاریم.

در تیره ترین ادوار غالبیت فرهنگ تازی و یوق استعمار و استثمار عرب ، جایی که دیگر کلام به یاری توصیفش نمی آید؛

روزگار بردگی و ذلت این قوم فریب خورده. روزگاری که دختر پادشاه ایران زمین، تن به بردگی داد و به همراه او فرهنگ ایران نیز به تاراج رفت.

آن روزگار دیگر مجالی برای تاثّر به تاراج این همه اندوخته نبود.

چهار قرن بعد ،فردوسی، حماسه سرای نامی ایرانی. کسی که هویت را به نام ایران بازگرداند؛ شاهان تازی را به گرز گران مردان پارسی درهم کوفت و رستم را از دل ویرانه های به خواب رفته و درهم شکسته ی تاریخ به بیداری فراخواند.رستم و حماسه ی او بیدار باش سرزمین آریا بود.

شاه طوس آنچنان ماهرانه و هوشمندانه کورش را در غالب رستم به تصویر کشید که مردمان ما بی اطلاع از از این تشبیه، به صرف ذات قهرمان پرور خویش ، رستم را اسطوره ای بی بدیل پذیرفته و افسانه اش را سینه به سینه  به نسل های پس از خود سپردند.

بسی رنج بردم درین سال سی       عجم زنده کردم بدین پارسی

او آنچنان نام محقّر عجم را به اوجی دیگر بار رساند که دسترنج سی ساله اش از او قهرمانی بی بدیل در عرصه ی ادب و هنر ما ساخت.

 

به قرنی دیگر می رویم، خیام

اندیشید که اندیشیدن هنوز در حیطه ی اختیار انسانهاست!

دانست که دانستن هرگز زبانه های آتش دوزخ را سرکش نمی سازد!

آموخت که آموختن، تنها یک کتاب و اندیشه نیست!

او انحصارفکر و اندیشه و آموختن را شکست، پرده دری را سرمشق خود کرد و دل سپرد به امروزش که در دستانش چون روز، روشن بود؛

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولیست خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشد

فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست!

 

کسی که نقد امروز را با محال فردا معاوضه نکرد؛

گویند کسان بهشت با حور خوشست

من می گویم که آب انگور خوشست

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاوآز دهل شنیدن از دور خوشست!

 

 

به جایی دیگر می رویم، مولانا

علا مه ای که با وجود سرایش مدح علی، هول رستاخیز و پرستش یگانه های تازی   باز هم شک را به فنا نسپرد؛

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود       به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

 

گاهی عشق حقیقی را در غالب عشق محمد به عایشه به ناباوری تمام سرود؛

آنکه عالم مست گفتارش شدی    کلّمینی،جلّمینی یا حمیرا می زدی

(او که عالم را با گفتار خود و توحید و خدایش از خود بی خود نمود، عایشه را حمیرا وار به سواری بر خود فرا می خواند و خود را شتر وی می ساخت)

 

 

قرون گذشته واضح تر از وصف بودند، اما قرن حاضر بر ادبیات و فرهنگ ما چگونه گذشت؟

نامدارانی چون شاملو، نیما، اخوان ثالث،شهریار،فروغ فرخزاد،سهراب سپهری،حمید مصدق،فریدون مشیری،کارو،صادق هدایت،ایرج میرزا و دیگرنامدارانی که هریک اسطوره ای بی مثال در جایگاهی بس رفیع بودند.

ذکر وصف هریک از اینان دفتری گران تر از نامشان را می طلبد  اما چرا در عصر حاضر دیگر کسانی که بتوانندپاسدار این فرهنگ و خالق یگانه ها باشند یافت نمی شود؟

شاید بتوانیم علت را در موضوعات گوناگونی جستجو کنیم اما پاسداری آنان چه تقدیری را از جانب سردمداران به همراه داشت؟ چگونه هنر بی بدیل آنان ارج نهاده شد؟ و مرگ آنان چگونه مرگی تلقی شد؟!!!!!!!!

آیا خلوت یک هنرمند تقدسی پرستش وار ندارد؟ و آیا آرامش و بی باکی را باید به شاعر هدیه داد یا دوزخ را ؟

آیا جز اینست که در خیال هم نمی توان تصور داشت که امروز در این خفقان و به قول شاعر (( در این بن بست کج و پیچ سرما))باز هم نامدارانی به عرصه ی ادب قدم بگذارندکه روزی مایه ی غرّه ی خاک پاک آریا شوند؟

هرچند خفقان و سرکوب گاهی نوابغی را هم برجسته می کند اما امروز نه تنها آن خفقان بلکه استفاده ی ابزاری از هنر و تنزّل آن به زبان مدح و ستایش، آنچنان هنر و هنرمند را مهجور کرده که کمتر کسی حاضر به اعلان حضور در این وانفسا باشد.

هنرمندان ما که با شیوه ی برخورد مردم و نوع نگاه آنان به زندگی و به خویشتن به خوبی آگاه بودند بارها و بارها دید عقب مانده ی مردمان را به باد انتقاد گرفته اند و آنجا که از فریاد خود حاصلی نگرفته اند لب به شکوه گشوده و از کج روی هاو عقب ماندگی ها فریاد برآورده اند.

احمد شاملو، افتخار ادب و شعر و هنر ایران زمین، اسطوره ای که جانانه سرود و ایستاده از دنیا رفت، تنها نامزد نوبل ادبیات و.......    اینچنین می سراید:

مرگ من سفری نیست،

هجرتی است

از وطنی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش

خدای را، از چه هنگام اینچنین آیین مردمی از دست بنهاده اید........

 

او مرگی هجرت وار و بی بازگشت را آرزو می کند،برای رهایی از مردمانی نادوست و بی آیین!

 

فروغ، آن جاودانه طنین عشق، عاشقانه های بی همتا ،  عصیان، شرمگین، سرکش و در نهایت،« آن زن تنها در آستانه ی فصلی سرد».

او در کنار عاشقانه های خود هرگز دست از ملامت انسانهای پوچ و آن مردگان متحرک برنداشت.

روح ملتهب ، حساس و البته پرغرور او هرگز دمساز مردمان  کوته نظر نشد؛


"مردم،

گروه ساقط مردم،

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیرباران شوم جسد هاشان

 

از غربتی به غربت دیگری رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهاشان متورم می شد.

 

گاهی جرقه ای، جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

 با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند"

 

 

 

بزرگ زنی هچون پروین اعتصامی آنچنان استادانه به ملامت روح سرگردان و گمشده ی مردمان می پردازدکه توصیفی دیگرگون دارد؛

آنجا که مستی کلاه از سر افتاده ، محتسبی را چنین خطاب داد: گفت در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست!!!!

 

شهریار،

او که احساسات آدمیان را بی هیچ پیرایه ای به زبان شعر درآورده است. تلخی کام شهریار و زندگی مشقت بار او حتی تصوّرش قلب انسان را به درد می آورد. کام او از مردمی تلخ است که نادان،کور، بی ثبات و کوته نظرند. هنرمندی که همین مردم او را از تهران به درانداختند و چه خوب که قبل از رانده شدن   مردمان بی حیای روزگارش را چنین خطاب داد؛

 گمان کردم که با من همدردی

به مردی با تو پیوستم

چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی

اگر می خواستی عیب زبان هم رفع می کردی

 

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من؟!

 

 

 

اما امروز کار به جایی رسیده است که با بی شرمی تمام زندگی شهریار را تحریف می کنند و مردم بی اطلاع را پای فیلمی می نشانند که هدف زندگی استاد نیست بلکه استفاده ی ابزاری از اوست تا هر چه می خواهند به خورد مردم دهند.

((مراجعه به کتاب در خلوت شهریار که توسط دوست بسیار نزدیک و صمیمی او به رشته ی تحریر درآمده است جزء جزء زندگی استاد را در اختیار می گذارد، زندگی پرمشقتی که نه تنها بار عشق های نافرجام بلکه دیگر توهین و آزارهای جامعه که آن را غمناک تر می سازد به تصویر در آمده است."  البته این کتاب اجازه ی چاپ ندارد، زندگی شهریاری که در یک کافه ی ارمنی مشروب می نوشد و محو جمال یک خدمتکار می شود قطاً باب طبع سردمداران نیست"؛

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب

کز گرفتاری ایّام مجالی کردیم

تیر از غمزه ی ساقی سپر از جام شراب

با کماندار فلک جنگ و جدالی کردیم

.

.

.

شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی

بد نشد، با غزلی صید غزالی کردیم

 

 

 

 

فریدون مشیری ، سراینده ی شعر کوچه، وطن پرست و عاشق.

او نیز با آن همه عشق و وطن دوستی به سرنوشتی مشابه دچار شد.

و دیگر و دیگر شاعرانی که حتی به بامداد مرگ تحت تنفّر چماقچیان و اوباشان بودند و به روز مرگ حتی لایق یک تسلیت نشدند. حتی سنگ قبر شاملو از دست اوباشان روزگار درامان نماند، هرچند این مدّعایی است بر جاودانگی یک اسطوره!!!!!!

 

اما امروز که مدّاح........ و حمد گوی.......را به روز مرگ در تابوت زرنگار می گذارندش چه باید کرد؟

سکوت و نظاره هدف را دور تر و دور تر می سازد و پژمردگی را به باغ پر نهال این خاک رهنمون می سازد.

بیاندیشیم که فردا دیگر دیر است. امروز که مجال اندیشیدن داریم سرسختانه به اندیشه هایمان پایبند و وفادار باشیم و هنر و وجود خود را به ناچیز ها نفروشیم. پایبند و متعصّب، همانگونه که جلادان قلم و اندیشه به تعصّبی کور و جاهلانه قصد نابودی آخرین جوانه های این باغ خزان زده را دارند. آنان کمر به نابودی بسته اند تا هجوم مغول را کم رنگ نمایند!!!

 

هان،  بیدار بمانید تا فردایی نزدیک.....

پیروز باشید