Photobucket

آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

smartsmile

smartsmile

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید اینست، که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

امروز اومدم یه سر به بلاگم زدم دیدم عکسا باز نمیشن، قدرت اقایون در بستن سایت های آپلود عکس ظاهرا پیشرفت کرده ولی هنوز نتونستن یه آفتابه با کیفیت بسازن!

ایرادی نداره، از امروز منتقل میشم به وردپرس . هرچند خاطرات خوبی با این بلاگم داشتم اما دیگه نمیتونم به ساز یه مشت .... برقصم. بذار با خیال راحت کارشونو بکنن. ما هم کار خودمونو میکنیم

این آدرس جدیدمه:
 

www.smarttsmile.wordpress.com

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 0:33 توسط مهدی | |


دلیل این پست، ایمیل زیبایی از یکی از اساتیدِ قدیمی و محترمی بود که چند جمله از مارکز رو برام فرستاده بودند.

در مجموع گابریل گارسیا مارکز شخصیت عجیب و البته کاملا شناخته شده ای واسه ما هست. هرچند هرگز نتونستنم رمان صدسال تنهایی رو تموم کنم و یه جورایی با خوندن این اثر مشکل دارم اما بسیارند کارهای مارکز که خوندنی و اعجاب انگیزند. یکی از اونها "عشق سالهای وبا" هستش. داستانی که براساس یه واقعیت کوچولو تو ذهن ایشون شکل گرفت. پیرزن و پیرمردی که تو سالهای آخر عمر همدیگه رو پیدا کردند و همیشه آخرهفته ها واسه دیدن هم سوار قایق میشدند و تا مدت ها این دیدارهای عاشقانه ادامه پیدا میکنه تا اینکه مردی که صاحب اون قایق بوده و اونا رو همراهی میکرده به خیال ثروتمند بودن اونها دست به کشتنشون میزنه و تازه اون موقع همه چیز آشکار میشه.....مارکز این داستان واقعی رو  رو به زیبایی و در قالبی قوی تر به تحریر درآورده.  داستان فیلم رو به زحمت از مارکز خریدند و البته کار فوق العاده ی نتونستند ازش دربیارند اما باز هم دیدنی بود. مارکز شخصیتی نیست که به پول یا شهرت اهمیت بده، و به قول خودش واسه آتیه ی نوه ی خودش این کار رو کرد.در سال 1982 برنده ی نوبل ادبیات شد و در سال 2000 به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد. مردم کلمبیا سال 2000 با امضاء طوماری خواهان پذیرفتن ریاست جمهوری از جانب او شدند که البته رد کرد.

پانزده جمله ای که میتونه گویای شخصیت او باشه، چرا که سلطان سبک رئالیسم جادوییه ؛

حاصل عمر گارسیا مارکز در پانزده جمله:

 

1.      در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

2.       در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

3.       در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

4.       در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

5.       در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

6.       در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

7.       در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

8.       در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

9.       در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

10.  در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

11.  در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

12.  در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

13.  در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

14.  در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

15.  در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:56 توسط مهدی | |



نهم تیر یه پست زدم و یه ترانه ی زیبا از محمد نوری گذاشتم، نهم مرداد محمد نوری در گذشت. یه لحظه یاد تمام ترانه هایی افتادم که از ایشون گوش کرده بودم، اونم تو بهترین لحظات زندگیم، یادمه وقتی یه ریز جان مریم از دلکش گوش میکردم یه بار ناخودآگاه به دلم افتاد کار محمد نوری رو هم بشنوم و واقعا لذت بردم. ترانه هایی که همیشه تو خاطرمون میمونن. اوج و فرود های زیبایی داشت صدای ایشون و با تمام احساسشون میخوندند. 

امسال کم نبودند هنرمندانی که رفتند، و چه کمند هنرمندانی که امروز خود رو به رخ میکشند و البته برای ما ذره ای ارزش ندارند. هرگز صدای دلکش، قمر،پوران،پروین، مرضیه، هایده، بنان و.......تکرار نخواهد شد.هرگز حنجره ای در این وانفسا قدرت به صدا دراومدن نداره، هرچند نسل ما ازهم پاشیده تر و بی سلیقه تر از اونی هست که بتونه تفاوت صدای دلکش رو با یکی مثل سپیده تشخیص بده!

تنها حنجره ای که هنوز بی امان می سراید، استاد عزیز شجریان که غنیمتی بی بدیل هستند و آرزو میکنیم همچنان برامون فروزان بمونند.

ترانه ی زیر از حسین منزوی و آهنگ از محمد سریر  و با صدای محمد نوری آنچنان زیبا هست که به تماشا بنشینید!


نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

 

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

 

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

 

تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت

سر ِ هر جمـــــــله دلش،میخواد یه امــــــا بـــــذاره

 

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار

همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

 

 نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

 

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

 

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

 

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره 

 

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار

همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

 

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

 

 

به خاطر حجم زیاد نتونستم اپلود کنم، اما لینک یوتیوب رو میگذارم:

 http://www.youtube.com/watch?v=N3m-CotAJIE&feature=related

 

و این یه فایل صوتی از همین ترانه که مطمئن نیستم با صدای خود محمد نوری باشه اما بسیازیبا خونده شده

لینک مستقیم

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 15:24 توسط مهدی | |


یادمه دبیرستان که بودیم یه دبیر تاریخ داشتیم که هروقت میخواست درس رو شروع کنه و از تاریخ ایران بگه با این تیکه شعر شروع می کرد: زشیر شتر خوردن و سوسمار،   عرب را به جایی رساندست کار ،  که تاج کیانی کند آرزو  ،   تفو بر تو ای چرخ گردون تفو...

راستش امروز از اون روزا خیلی بهتر میفهمم چرا هر روز ایشون این شعرو تکرار می کرد، و خوندنش هم با بغض همراه بود. خیلی سخته تو مملکت خودت اسیر باشی ، روزگار چیرگی اعراب و تاریخ اون زمان، چیز ی نیست که با حذف یه تیکه شعر فردوسی  یا چند صفحه ی درسی تاریخ به فراموشی سپرده بشه. یادمه هزاره ی فردوسی با چه ذوقی پست زدم و حتی به اسطوره ی خودم شاملو خرده گرفتم که چرا زمانی بر فردوسی تاخته،  اما میبینم گوشی شنوا نیست.... امروز بزرگترین گرفتاری ما پیدا کردن فرکانس فارسی وان  و یا باز کردن حساب واسه گرفتن یارانه هاست. خوب سرگرمیم، والا خوبم دلخوشیم،  اگه یه پست عاشقانه یا یه لطیفه یه جا پیدا کنیم مسحورش میشیم ولی وقتی به ریشه و اصالتمون برمی گردیم ترجیح میدیم حتی بهش فکر هم نکنیم.

شاد باد روح بزرگانی که هرگز مثل ما تن به حقارت ندادند.



چو بخت عرب بر عجم چیره گشت

 همه روز ایرانیان تیره گشت

 

جهان را دگرگونه شد رسم و راه

تو گویی نتابد دگر مهر و ماه

 

ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت  

 ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت

 

ادب خوار گشت و هنر شد وبال

 به بستند اندیشه را پر و بال

 

جهان پر شد از خوی اهریمنی

زبان مهر ورزیده و دل دشمنی

 

کنون بی غمان را چه حاجت به می  

 کران را چه سودی ز آوای نی

 

که در بزم این هرزه گردان خام

گناه است که در گردش آریم جام

 

بجایی که خشکیده باشد گیاه

 هدر دادن آب باشد گناه

 

چو با تخت منبر برابر شود

 همه نام بوبکر و عمر شود

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

 عرب را به جایی رسیده است کار

 

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

دریغ است ایران که ویران شود

 کنام پلنگان و شیران شود

 

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:29 توسط مهدی | |


 

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

 

با چشمهای روشنِ براق

 

با گیسویی بلند به بالای آرزو

 

هرکس از او نشانی دارد

 

ما را کند خبر

 

این هم نشان ما :

 

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

 

شفیعی کدکنی

 

راستش وقتی دقت میکنم میبینم بلاگم شده وقایع اتفاقیه!  تا ریز ترین این وقایع!  یه روز فرهنگ ،یه روز مذهب، یه روزم بن بست های اجتماعی. گاهی خسته میشم وقتی میبینم خوندن نوشته هام واسه دیگرون فقط دوحالت داره؛ یا همدردی با اونها یا انزجار. ولی دردی رو دوا   نمیکنه. میدونم حتی ذره ای باعث چرخش نگاه مردم جامعه ی من نمیشه. میدونم شدید ترین زلزله های اجتماعی هم جلوی این همه شلختگی اجتماعی و فرهنگی زانو میزنن. جامعه ای که در اغلب موارد چیزی برای از دست دادن نداره. همیشه مغمومه و زمان براش معنای پوچ ترین واژه رو میده، واژه ی زمان براش یعنی هرچه سریع تر گذشتن تا اینکه یا تمام بشه درد و رنجش یا اینکه به بهشت مقصودش برسه.جامعه ای که کسی نگران کسی نیست. جامعه ای که همه چیز کاذبه؛ کار، فرهنگ ، تفکر....  وقتی به این همه نابسامانی فکر میکنی به خودت میگی یا بذار فریادش بزنم یا جلوش واسم،  شوربختانه هیچ کدوم جواب نمیده: تنها یه تو دهنی عایدت میشه. روز به روز که میگذره چیزی از ارزشهای امروزی رو نداری که به معرض نمایش بذاری، به ناچار باید هر روز کارهای نیما و شاملو وفروغ و اخوان و بقیه رو مرور کنی و حتی یه اپسیلون هنر و احساس از حنجره ی کسی فریاد نمیشه. هر روز باید تو این روزنگار ،خبر مرگ یکی دیگه از هنرمندا رو بذاری یا واسه سالگردشون چند قطره ای شعر نم بزنی اما نشد یه روز یه خبر پاک داشته باشی. همش باید بگردی تو کهنه زمان های دور  و افتخاراتی که کم نیستند رو دوره کنی.

اما درست همون روز میشنوی یه جایی تو این مملکت دارن تو سر و کله ی هم میزنن! مثل دیروز که تو ورزشگاه بعضی تهرونیا به تبریزیا میگفتن صدای عرعرت کو؟! !   آخه دیگه چرا باید من دنبال گذشتمون بگردم وقتی دیگه این نسل حتی ذره ای شباهت به اجدادش نداره، تقصیر خودش نیست، هزاران سال  از شرق و غرب و شمال و جنوب بهش تاختند و تجدید نسل ها ثبات قومی اون رو از بین برده. شاید جسارت بشه به بعضیا ولی سهراب چه زیبا میگه: نسبم شايد برسد  به گياهی در هند، به سفالينه ای از خاك "سيلك". نسبم شايد، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد...

وقتی اینگونه میبینم، حس میکنم ضرورتی نداره گذشته رو به یاد نسل افسارگسیخته ی امروز بیارم، هرچند گفتم که عده ای نیز جدا از این مباحثند که متاسفانه نوشته هام تنها همدردیه واسشون 

متاسفم واسه بعضی هم نسل هام که نمیخوان همراه دیگرون به بیراهه برن اما هیچ راهی بجز سکوت و تاسف ندارند. عده ای که هنگام دیدن شکوه تخت جمشید و هیبت پاسارگاد بجای احساس غرور، تاسف میخورند و با خوندن اشعار طرب انگیز حافظ  متحیّر.

همیشه میگفتم : اندکی صبر، سحر نزدیک است... اما دیگه اعتقادی بهش ندارم، گاهی باید ویران کرد و از نو ساخت. جامعه ای که خود، بنیان خود رو نابود کرد، اما شاید روزی از ویرانه ها جوانه هایی دربیاد که هم عبرت گذشته ها رو به دنبال داشته باشه هم بویی از 7000سال تمدن!

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 15:27 توسط مهدی | |
 


والا یه طرفی میره تو یه مغازه میبینه نوشتن حسن با ماست! حسین با ماست! میگه: ببخشید اقا، شما ماست خالی ندارید؟ خلاصه که این مملکتم همینه، تا وقتی خدا باماست همه چیز همین شکلیه که میبینید،  مثلا همین بلاگفا هر غلطی دلش خواست میکنه،سه روز تعطیل بوده تا تمام نظرات یکساله ی بلاگ رو تو قسمت مدیریت بلاگرها تخلیه کنه! بقیش رو خودتون بخونید  

نترسید،  خدا باهاشونه....

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 14:30 توسط مهدی | |


هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستان‌اش از ابتذال شكننده‌تر بود.

هراسِ من - باری- همه از مردن در سرزمینی‌ست

كه مزد گوركن

             از بهای آزادی آدمی

                         افزون باشد . . .

راستش مدت ها بود از پست گذاشتن خسته شده بودم، تعطیلی بلاگفا هم مزید بر علت شد. تنها چیزی که وادارم کرد به نوشتن، استاد شاملو بود.دوم مرداد دهمین سالگرد درگذشت پر فروغ ترین ستاره ی ادبیات معاصره. راستش وقتی میخوای از همچین افرادی بنویسی باید آثارشون رو بارها مطالعه کرده باشی تا به یه دید واقعی از اونها برسی، هرگز نتونستم حتی ذره ای خودم رو به دنیای استاد نزدیک کنم. حتی کسایی مثل فروغ یا استاد شهریار. اما استاد شاملو وجه تمایزات بسیار زیادی از بقیه داره. همیشه جلوتر بود و جلوتر می سرود. از هر منظری به ایشون نگاه کنیم یک اسطوره بودند. عاشقانه های استاد رو که میخونم تنم میلرزه که چطوری میشه اینگونه کسی رو ستایش کرد، آیدا برای استاد یک آفتاب بود که تابشی عاشقانه هم بر زندگی استاد و هم بر اشعار استاد داشت .شاید زیبا ترین تصویر یک زن رو استاد در شعر آیدا در آینه سروده؛

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان در آید

 

و گونه هایت  

با دو شیار مورّب که غرور تو را هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

بی آنکه به انتظار صبح مسلّح بوده باشم...

 

 

ویا تو این شعر؛

 

به راستی صلت کدام قصیده ای

ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی  به آفتاب

از دریچه ی تاریک

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی....

 

 و هزاران شعری که برای وطن سرود ؛

 

کباب قناری

برآتش سوسن و یاس

روزگار غربیست نازنین...

ابلیس پیروز مست

سوز عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

تنها خواستم از کسی بنویسم که همیشه با خوندن شاهکارهاش یه حس جدید به دست میارم. میدونم این ادای دِینی نمیتونه باشه اما شاید تنها کاری باشه که میتونم بکنم. همون طوری که تنها کاری که دژخیمان روزگار میکنن شکستن سنگ قبر استاد باشه که خود دلیلی بر جاودانگی این مردِ بزرگه. تنها ستایشی زیبا از استاد که در قالب یه ترانه بیرون اومده اثر شاهین نجفیه، کار فوق العاده ایه

لینک دانلود

 و این شعر تقدیم به کسانی که ندای آزادی رو سردادند و در این راه رفتند، به قول خود استاد ، حتی روزی که دیگر او نیست ...

روحش قرین ارامش باد.

 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پرواز خواهيم داد

 

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت؛

 

روزي كه كمترين سرود بوسه است

 

و هر انسان براي هر انسان برادري‌ست.

 

روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند

 

قفل افسانه‌ايست؛

 

و قلب براي زندگي بس است...

 

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

 

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي...

 

روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌ست

 

تا من بخاطر آخرين شعر رنج قافيه نبرم...

 

روزي كه هر لب ترانه‌ايست

 

تا كمترين سرود، بوسه باشد...

 

روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي

 

و مهرباني با زيبايي يكسان شود...

 

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...

 

و من آن روز را انتظار مي‌كشم...

 

حتي روزي كه ديگر نباشم

 

نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 12:53 توسط مهدی | |