تبليغاتX
Photobucket

آري آغاز دوست داشتن است و پايان راه ناپيدا من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست...

smartsmile

smartsmile

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید اینست، که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

امروز اومدم یه سر به بلاگم زدم دیدم عکسا باز نمیشن، قدرت اقایون در بستن سایت های آپلود عکس ظاهرا پیشرفت کرده ولی هنوز نتونستن یه آفتابه با کیفیت بسازن!

ایرادی نداره، از امروز منتقل میشم به وردپرس . هرچند خاطرات خوبی با این بلاگم داشتم اما دیگه نمیتونم به ساز یه مشت .... برقصم. بذار با خیال راحت کارشونو بکنن. ما هم کار خودمونو میکنیم

این آدرس جدیدمه:
 

www.smarttsmile.wordpress.com

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 0:33 توسط مهدی | |


دلیل این پست، ایمیل زیبایی از یکی از اساتیدِ قدیمی و محترمی بود که چند جمله از مارکز رو برام فرستاده بودند.

در مجموع گابریل گارسیا مارکز شخصیت عجیب و البته کاملا شناخته شده ای واسه ما هست. هرچند هرگز نتونستنم رمان صدسال تنهایی رو تموم کنم و یه جورایی با خوندن این اثر مشکل دارم اما بسیارند کارهای مارکز که خوندنی و اعجاب انگیزند. یکی از اونها "عشق سالهای وبا" هستش. داستانی که براساس یه واقعیت کوچولو تو ذهن ایشون شکل گرفت. پیرزن و پیرمردی که تو سالهای آخر عمر همدیگه رو پیدا کردند و همیشه آخرهفته ها واسه دیدن هم سوار قایق میشدند و تا مدت ها این دیدارهای عاشقانه ادامه پیدا میکنه تا اینکه مردی که صاحب اون قایق بوده و اونا رو همراهی میکرده به خیال ثروتمند بودن اونها دست به کشتنشون میزنه و تازه اون موقع همه چیز آشکار میشه.....مارکز این داستان واقعی رو  رو به زیبایی و در قالبی قوی تر به تحریر درآورده.  داستان فیلم رو به زحمت از مارکز خریدند و البته کار فوق العاده ی نتونستند ازش دربیارند اما باز هم دیدنی بود. مارکز شخصیتی نیست که به پول یا شهرت اهمیت بده، و به قول خودش واسه آتیه ی نوه ی خودش این کار رو کرد.در سال 1982 برنده ی نوبل ادبیات شد و در سال 2000 به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد. مردم کلمبیا سال 2000 با امضاء طوماری خواهان پذیرفتن ریاست جمهوری از جانب او شدند که البته رد کرد.

پانزده جمله ای که میتونه گویای شخصیت او باشه، چرا که سلطان سبک رئالیسم جادوییه ؛

حاصل عمر گارسیا مارکز در پانزده جمله:

 

1.      در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

2.       در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

3.       در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

4.       در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

5.       در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

6.       در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

7.       در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

8.       در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

9.       در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

10.  در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

11.  در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

12.  در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

13.  در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

14.  در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

15.  در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:56 توسط مهدی | |



نهم تیر یه پست زدم و یه ترانه ی زیبا از محمد نوری گذاشتم، نهم مرداد محمد نوری در گذشت. یه لحظه یاد تمام ترانه هایی افتادم که از ایشون گوش کرده بودم، اونم تو بهترین لحظات زندگیم، یادمه وقتی یه ریز جان مریم از دلکش گوش میکردم یه بار ناخودآگاه به دلم افتاد کار محمد نوری رو هم بشنوم و واقعا لذت بردم. ترانه هایی که همیشه تو خاطرمون میمونن. اوج و فرود های زیبایی داشت صدای ایشون و با تمام احساسشون میخوندند. 

امسال کم نبودند هنرمندانی که رفتند، و چه کمند هنرمندانی که امروز خود رو به رخ میکشند و البته برای ما ذره ای ارزش ندارند. هرگز صدای دلکش، قمر،پوران،پروین، مرضیه، هایده، بنان و.......تکرار نخواهد شد.هرگز حنجره ای در این وانفسا قدرت به صدا دراومدن نداره، هرچند نسل ما ازهم پاشیده تر و بی سلیقه تر از اونی هست که بتونه تفاوت صدای دلکش رو با یکی مثل سپیده تشخیص بده!

تنها حنجره ای که هنوز بی امان می سراید، استاد عزیز شجریان که غنیمتی بی بدیل هستند و آرزو میکنیم همچنان برامون فروزان بمونند.

ترانه ی زیر از حسین منزوی و آهنگ از محمد سریر  و با صدای محمد نوری آنچنان زیبا هست که به تماشا بنشینید!


نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

 

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

 

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

 

تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت

سر ِ هر جمـــــــله دلش،میخواد یه امــــــا بـــــذاره

 

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار

همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

 

 نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

 

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست

که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

 

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

 

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره 

 

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار

همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

 

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره

نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

 

 

به خاطر حجم زیاد نتونستم اپلود کنم، اما لینک یوتیوب رو میگذارم:

 http://www.youtube.com/watch?v=N3m-CotAJIE&feature=related

 

و این یه فایل صوتی از همین ترانه که مطمئن نیستم با صدای خود محمد نوری باشه اما بسیازیبا خونده شده

لینک مستقیم

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 15:24 توسط مهدی | |


یادمه دبیرستان که بودیم یه دبیر تاریخ داشتیم که هروقت میخواست درس رو شروع کنه و از تاریخ ایران بگه با این تیکه شعر شروع می کرد: زشیر شتر خوردن و سوسمار،   عرب را به جایی رساندست کار ،  که تاج کیانی کند آرزو  ،   تفو بر تو ای چرخ گردون تفو...

راستش امروز از اون روزا خیلی بهتر میفهمم چرا هر روز ایشون این شعرو تکرار می کرد، و خوندنش هم با بغض همراه بود. خیلی سخته تو مملکت خودت اسیر باشی ، روزگار چیرگی اعراب و تاریخ اون زمان، چیز ی نیست که با حذف یه تیکه شعر فردوسی  یا چند صفحه ی درسی تاریخ به فراموشی سپرده بشه. یادمه هزاره ی فردوسی با چه ذوقی پست زدم و حتی به اسطوره ی خودم شاملو خرده گرفتم که چرا زمانی بر فردوسی تاخته،  اما میبینم گوشی شنوا نیست.... امروز بزرگترین گرفتاری ما پیدا کردن فرکانس فارسی وان  و یا باز کردن حساب واسه گرفتن یارانه هاست. خوب سرگرمیم، والا خوبم دلخوشیم،  اگه یه پست عاشقانه یا یه لطیفه یه جا پیدا کنیم مسحورش میشیم ولی وقتی به ریشه و اصالتمون برمی گردیم ترجیح میدیم حتی بهش فکر هم نکنیم.

شاد باد روح بزرگانی که هرگز مثل ما تن به حقارت ندادند.



چو بخت عرب بر عجم چیره گشت

 همه روز ایرانیان تیره گشت

 

جهان را دگرگونه شد رسم و راه

تو گویی نتابد دگر مهر و ماه

 

ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت  

 ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت

 

ادب خوار گشت و هنر شد وبال

 به بستند اندیشه را پر و بال

 

جهان پر شد از خوی اهریمنی

زبان مهر ورزیده و دل دشمنی

 

کنون بی غمان را چه حاجت به می  

 کران را چه سودی ز آوای نی

 

که در بزم این هرزه گردان خام

گناه است که در گردش آریم جام

 

بجایی که خشکیده باشد گیاه

 هدر دادن آب باشد گناه

 

چو با تخت منبر برابر شود

 همه نام بوبکر و عمر شود

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

 عرب را به جایی رسیده است کار

 

که تاج کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

دریغ است ایران که ویران شود

 کنام پلنگان و شیران شود

 

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:29 توسط مهدی | |


 

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

 

با چشمهای روشنِ براق

 

با گیسویی بلند به بالای آرزو

 

هرکس از او نشانی دارد

 

ما را کند خبر

 

این هم نشان ما :

 

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

 

شفیعی کدکنی

 

راستش وقتی دقت میکنم میبینم بلاگم شده وقایع اتفاقیه!  تا ریز ترین این وقایع!  یه روز فرهنگ ،یه روز مذهب، یه روزم بن بست های اجتماعی. گاهی خسته میشم وقتی میبینم خوندن نوشته هام واسه دیگرون فقط دوحالت داره؛ یا همدردی با اونها یا انزجار. ولی دردی رو دوا   نمیکنه. میدونم حتی ذره ای باعث چرخش نگاه مردم جامعه ی من نمیشه. میدونم شدید ترین زلزله های اجتماعی هم جلوی این همه شلختگی اجتماعی و فرهنگی زانو میزنن. جامعه ای که در اغلب موارد چیزی برای از دست دادن نداره. همیشه مغمومه و زمان براش معنای پوچ ترین واژه رو میده، واژه ی زمان براش یعنی هرچه سریع تر گذشتن تا اینکه یا تمام بشه درد و رنجش یا اینکه به بهشت مقصودش برسه.جامعه ای که کسی نگران کسی نیست. جامعه ای که همه چیز کاذبه؛ کار، فرهنگ ، تفکر....  وقتی به این همه نابسامانی فکر میکنی به خودت میگی یا بذار فریادش بزنم یا جلوش واسم،  شوربختانه هیچ کدوم جواب نمیده: تنها یه تو دهنی عایدت میشه. روز به روز که میگذره چیزی از ارزشهای امروزی رو نداری که به معرض نمایش بذاری، به ناچار باید هر روز کارهای نیما و شاملو وفروغ و اخوان و بقیه رو مرور کنی و حتی یه اپسیلون هنر و احساس از حنجره ی کسی فریاد نمیشه. هر روز باید تو این روزنگار ،خبر مرگ یکی دیگه از هنرمندا رو بذاری یا واسه سالگردشون چند قطره ای شعر نم بزنی اما نشد یه روز یه خبر پاک داشته باشی. همش باید بگردی تو کهنه زمان های دور  و افتخاراتی که کم نیستند رو دوره کنی.

اما درست همون روز میشنوی یه جایی تو این مملکت دارن تو سر و کله ی هم میزنن! مثل دیروز که تو ورزشگاه بعضی تهرونیا به تبریزیا میگفتن صدای عرعرت کو؟! !   آخه دیگه چرا باید من دنبال گذشتمون بگردم وقتی دیگه این نسل حتی ذره ای شباهت به اجدادش نداره، تقصیر خودش نیست، هزاران سال  از شرق و غرب و شمال و جنوب بهش تاختند و تجدید نسل ها ثبات قومی اون رو از بین برده. شاید جسارت بشه به بعضیا ولی سهراب چه زیبا میگه: نسبم شايد برسد  به گياهی در هند، به سفالينه ای از خاك "سيلك". نسبم شايد، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد...

وقتی اینگونه میبینم، حس میکنم ضرورتی نداره گذشته رو به یاد نسل افسارگسیخته ی امروز بیارم، هرچند گفتم که عده ای نیز جدا از این مباحثند که متاسفانه نوشته هام تنها همدردیه واسشون 

متاسفم واسه بعضی هم نسل هام که نمیخوان همراه دیگرون به بیراهه برن اما هیچ راهی بجز سکوت و تاسف ندارند. عده ای که هنگام دیدن شکوه تخت جمشید و هیبت پاسارگاد بجای احساس غرور، تاسف میخورند و با خوندن اشعار طرب انگیز حافظ  متحیّر.

همیشه میگفتم : اندکی صبر، سحر نزدیک است... اما دیگه اعتقادی بهش ندارم، گاهی باید ویران کرد و از نو ساخت. جامعه ای که خود، بنیان خود رو نابود کرد، اما شاید روزی از ویرانه ها جوانه هایی دربیاد که هم عبرت گذشته ها رو به دنبال داشته باشه هم بویی از 7000سال تمدن!

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 15:27 توسط مهدی | |
 


والا یه طرفی میره تو یه مغازه میبینه نوشتن حسن با ماست! حسین با ماست! میگه: ببخشید اقا، شما ماست خالی ندارید؟ خلاصه که این مملکتم همینه، تا وقتی خدا باماست همه چیز همین شکلیه که میبینید،  مثلا همین بلاگفا هر غلطی دلش خواست میکنه،سه روز تعطیل بوده تا تمام نظرات یکساله ی بلاگ رو تو قسمت مدیریت بلاگرها تخلیه کنه! بقیش رو خودتون بخونید  

نترسید،  خدا باهاشونه....

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 14:30 توسط مهدی | |


هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستان‌اش از ابتذال شكننده‌تر بود.

هراسِ من - باری- همه از مردن در سرزمینی‌ست

كه مزد گوركن

             از بهای آزادی آدمی

                         افزون باشد . . .

راستش مدت ها بود از پست گذاشتن خسته شده بودم، تعطیلی بلاگفا هم مزید بر علت شد. تنها چیزی که وادارم کرد به نوشتن، استاد شاملو بود.دوم مرداد دهمین سالگرد درگذشت پر فروغ ترین ستاره ی ادبیات معاصره. راستش وقتی میخوای از همچین افرادی بنویسی باید آثارشون رو بارها مطالعه کرده باشی تا به یه دید واقعی از اونها برسی، هرگز نتونستم حتی ذره ای خودم رو به دنیای استاد نزدیک کنم. حتی کسایی مثل فروغ یا استاد شهریار. اما استاد شاملو وجه تمایزات بسیار زیادی از بقیه داره. همیشه جلوتر بود و جلوتر می سرود. از هر منظری به ایشون نگاه کنیم یک اسطوره بودند. عاشقانه های استاد رو که میخونم تنم میلرزه که چطوری میشه اینگونه کسی رو ستایش کرد، آیدا برای استاد یک آفتاب بود که تابشی عاشقانه هم بر زندگی استاد و هم بر اشعار استاد داشت .شاید زیبا ترین تصویر یک زن رو استاد در شعر آیدا در آینه سروده؛

لبانت به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غارنشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان در آید

 

و گونه هایت  

با دو شیار مورّب که غرور تو را هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

بی آنکه به انتظار صبح مسلّح بوده باشم...

 

 

ویا تو این شعر؛

 

به راستی صلت کدام قصیده ای

ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی  به آفتاب

از دریچه ی تاریک

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی....

 

 و هزاران شعری که برای وطن سرود ؛

 

کباب قناری

برآتش سوسن و یاس

روزگار غربیست نازنین...

ابلیس پیروز مست

سوز عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...

تنها خواستم از کسی بنویسم که همیشه با خوندن شاهکارهاش یه حس جدید به دست میارم. میدونم این ادای دِینی نمیتونه باشه اما شاید تنها کاری باشه که میتونم بکنم. همون طوری که تنها کاری که دژخیمان روزگار میکنن شکستن سنگ قبر استاد باشه که خود دلیلی بر جاودانگی این مردِ بزرگه. تنها ستایشی زیبا از استاد که در قالب یه ترانه بیرون اومده اثر شاهین نجفیه، کار فوق العاده ایه

لینک دانلود

 و این شعر تقدیم به کسانی که ندای آزادی رو سردادند و در این راه رفتند، به قول خود استاد ، حتی روزی که دیگر او نیست ...

روحش قرین ارامش باد.

 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پرواز خواهيم داد

 

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت؛

 

روزي كه كمترين سرود بوسه است

 

و هر انسان براي هر انسان برادري‌ست.

 

روزي كه ديگر درهاي خانه‌شان را نمي‌بندند

 

قفل افسانه‌ايست؛

 

و قلب براي زندگي بس است...

 

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

 

تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي...

 

روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي‌ست

 

تا من بخاطر آخرين شعر رنج قافيه نبرم...

 

روزي كه هر لب ترانه‌ايست

 

تا كمترين سرود، بوسه باشد...

 

روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي

 

و مهرباني با زيبايي يكسان شود...

 

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...

 

و من آن روز را انتظار مي‌كشم...

 

حتي روزي كه ديگر نباشم

 

نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 12:53 توسط مهدی | |



چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی

و چلچراغها را

از ساقه های سیمی می چیدی

 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی….

"فروغ "

 

دروغ.... واژه ای که بهش عادت کردیم، باهاش زندگی میکنیم، عاشق میشیم، کسب و کار میکنیم و عبادت میکنیم. عادت کردیم که همیشه باهاش باشیم و لحظه ای رهاش نکنیم مبادا از غافله عقب بمونیم، یاد گرفتیم بدون دروغ حتی نفس هم نکشیم. چقدر به خواری خودمون اعتراف میکنیم وقتی صداقت رو زیر پا میگذاریم. چقدر حقیریم وقتی نیرنگ میزنیم در حالیکه با چشمان کاملا بسته خود و جامعمون رو به زوال میبریم. وقتی انسانهای اطرافمون رو فقط وسیله ای برای باورهای بی ارزشمون میخوایم. میدونم وقتی این متنو میخونید به احتمال فراوان خودتونو از این تهمت ها مبرّا میدونید، در حالیکه روی صحبتم با خود شماست.با جامعه ای که با دروغ بزرگ شد و اونو وارد ریز ترین جزئیات زندگیش کرد. باور نمیکنید؟ پس لحظه ای درنگ کنید، به اون نقاب همیشه همراهِ خودتون نظر بیاندازید، نقابی که حاضره برای منافع شما دست به هر فریبی بزنه، شاید کوچک اما غیر قابل انکار! در جامعه ی ما همیشه صداقت محکوم به مرگه. باید اونقدر فریب کار باشی تا بتونی زنده بمونی و زندگی کنی. حتی باید با خودت هم صادق نباشی و خودفریبی کنی؛ همه ی معیارهای زندگیتو براساس اون دروغ ها بنا کنی و براساسشون بجنگی. بر اساسشون بفریبی و شاهانه زندگی کنی، هرچند این زندگی چند صباحی بیش نیست، اما متاسفانه باورهات اینو نمیگه. جمعه ای که اگر دروغگو و فریبکار نباشی هرگز پیشرفت نمیکنی و این همون زوال قابل پیش بینی یک جامعه ی عقب افتادست. هیتلر در کتاب خودش -نبردِ من-  از واژه ی دروغ بزرگ (به آلمانی: Große Lüge) استفاده میکنه و میگه : این روش مستلزم آن است که دروغ چنان عظیم باشد که هیچ کس باور نکند که «کسی آنقدر گستاخ باشد که چنین بی‌شرمانه حقیقت را تحریف کند»....

کاش میدونستیم زوال یک جامعه ی فریبکار به نابودی و بدنام شدن یک فرهنگ منجر میشه، نگرانی من از زوال جامعه ی امروزم نیست بلکه نگران تمدنی هستم که زیر سوال رفته ، تمدنی که براساس گفتار و رفتار و پنداری نیک بنا نهاده شد و امروز چونان مغولانی گرسنه و تند خو برآن میتازیم تا هرچه سریعتر به نابودی اش بکشانیم.

اشعارحافظ زبان گویای جامعه ای رو به زواله مثل شعر فروغ در زمان حاضرو دیگر نیک سرشتانی که زبونیِ مردمانشان رنجشان داد و در نهایت خود به فریب و ریا متهم شدند...

دو شعر از حافظ و فروغ  :

 

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه شاهیست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابینایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

وای اگر از پس امروز بود فردایی

 

 

و این شعر از فروغ:

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.

زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.

نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.

 

ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،

بر رویمان ببست به شادی در بهشت.

او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،

گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.

 

طوفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،

كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.

چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،

زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.

 

مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،

مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛

زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم!

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛

دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،

نام گناهكاره رسوا! نداده بود.

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،

در گوش هم حكایت عشق مدام ما.

“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 14:10 توسط مهدی | |

یعضی وقتا آدم یه سری هم به بقیه آموزه ها بزنه چیزای جالبی دستگیرش میشه....


درانجیل آمده است ( یوحنا ۸ ) که جمعی از یهودیان که نسبت به عیسی مسیح و قدرت یافتنش بیمناک بودند و زمانی كه مسیح هنگام تعلیم مردمان بود زنی زناكار را به پیش او آوردند که درباره او حکم کند . آنها می دانستند که یا باید مطابق قانون یهود حکم به سنگسار او دهد یا اینکه قانون را بشکند که در هر دو حال بازنده خواهد بود !

عیسی اما راه سوم را برگزید : " هر کس گناه نکرده ، سنگ اول را بزند " و اینگونه بود که همه ی مدعیان یکان یکان از جمع خارج شدند !



اما یه شاهکار در مورد حکم بالا از مانا..... فکر کنم همه چیز گویاست!!!!!!!!!!!!!!!! بسیار هم گویاست :



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 23:7 توسط مهدی | |
 

 

درود

البته که من اصلا شور فمنیستی ندارم  و از این قرتی بازیام خوشم نمیاد، قویّا اعتقاد دارم هیچ برتری وجود نداره و همه انسانیم و هر انسانی توانایی هایی داره که در صورت بروز میتونه هر لحظه ما رو شگفت زده کنه، در کنار اندیشمندان بزرگی مثل انیشتین یا هنرمندانی مثل چاپلین، زنانی هم بودند که نقششون غیر قابل انکار بوده مثل سیمون دوبوار، هلن کلرِ، یا مارگارت تاچر و خیلی از زنانِ امروزِ دنیای ما. قصدم مقایسه نیست، روزگاری که در اون سر می کنیم به ناچار وادارم کرد که بگم همه ی ما انسانیم. زنان ایرانی هم نیازی به دلسوزی من ندارند و در این وانفسا خودشونو حسابی به رخ کشیدند. اما ظاهرا بعضیا قبول ندارن که ذات ما ایرانیا بر اساس برابری جنسیتی  و حتی احترامی بیش از حد به مقام زن بوده، اصلا حالا که اینجوریه همون واژه ی فرست لیدی هم مال ما بوده،  دی :)

اما اصل مطلب یه نگاه گذرا به زنان ایران باستان و یه مرور بر جایگاه زن در ادامه ی مطلبه، امیدوارم لذت ببرید و به خود ببالید. حتما با حوصله مطالعه کنید، منابع از هرودوت و تاریخ موثقِ ایران باستانه.

 

یزرگ زنان پارسی:

 

ماندانا

 

 

ماندان یا ماندانا در لغت به معنی شاه بوی عنبر سیاه، دختر آژی دهاک آخرین پادشاه ماد که همسر کمبوجیه پدر کوروش شد و از این وصلت کوروش متولد گردید.

او در تربیت و نیز انتقال قدرت به کوروش سهم بسیار موثری داشت.

ماندان اولین مدرسه جمعی که در آن برگزیدگانی از پسران بودند بنیان مینهد که خود شخصا به دانش آموزان این مدرسه درس حقوق وقانون را می آموخت و به کوروش می آموخت که باید پایه و اساس ظلم و بیدادی را ویران نماید و در هر حال یار و همیار زیردستان باشد. در این مدرسه فنون سوارکاری و تیراندازی و نبرد نیز آموزش داده میشد.

 

 

 

 

شیــــرین

 شاهزاده ارمنی و برادر زاده و جانشین مهین بانو فرمانروای ارمنستان و زنی خردمند که همسر وفادار خسروپرویز بود.

در آن زمان ارمنستان یكی از شهرهای كوچك ایران و شاه ارمنستان زیر نظر شاهنشاه ایران بود.

خسروپرویز و شیرین حماسه ای از خود ساختند كه همیشه در تاریخ ماندگار ماند. شیرین از خسرو چهار فرزند به نام های نستور، شهریار، فرود و مردانشه بدنیا آورد كه هر چهار فرزند وی در زندان كشته شدند. داستان عشق او و خسرو پرویز و دلدادگی او و فرهاد در ادبیات ایران مشهور است. پس از این كه خسرو پرویز بدست دست افسری جوان به نام مهرهرمز (که پدرش مرزبان نیم روز «بابل و عراق» بوده و دو سال پیش از این واقعه، به دست خسروپرویز مجازات شده بود) کشته میشود، به پسرش شیرویه نداد و به او گفت كه من به عنوان ملكه ایران باید بهترین مراسم سوگواری را برای پدرت خسرو پرویز بجا آورم در حالی كه زیباترین لباس و آرایش را داشت با متانت به همراه موبدان و بزرگان به تشیع جنازه خسرو پرویز پرداخت. پس از انجام مراسم از حاضران خواست كه او را برای آخرین وداع با جنازه همسرش تنها بگذارند در آن هنگام با خنجری در كنار جسد همسرش، خود را كشت.

 

 

 

دغدویـــه

 

دغدویه یا دوغدو مادر زرتشت است که اصلا از شهر ری بوده است.

وی در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت.

پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است.

 

 

 

 

کاساندان - کاساندانه

  

کاساندان تنها همسر کوروش بزرگ،

شهبانوی ایران (ملکه جهان)

دختر فرناسپه از شاهدختان و دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند.

کاساندان ملکه ۲۸ کشور آسیائی بوده و همواره در کنار همسرش کوروش بزرگ پادشاهی میکرده و پس از او نخستین فرد قدرتمند و سیاستمدار دربار هخامنشیان بشمار می آمده است. او ۵ فرزند با نام های کمبوجیه، بردیا، آتوسا، رکسانه و ارتیستونه داشت. هر یك از فرزندان کاساندان و كوروش بزرگ به نحوی در تاریخ هخامنشیان دارای نقش تعیین كننده بوده اند و از نشانه ها چنین بر می اید كه آنها از تربیتی خاص برخوردار بودند.

به نقل از هرودوت: کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پیش از میلاد فوت کرد و هنگام مرگ وی در بابل ۶ روز همه به سوگواری همگانی فراخوان شدند. کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید.

مقبره شهبانو کاساندانه در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ میباشد.

 

 

 آتوســا

 آتوسا در لغت به معنای خوش اندام است. همچنین به معنای قدرت و توانمندی نیز میباشد.

آتوسـا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پیش از میلاد مسیح) شهبانوهای ایران یكی از برجستهترین زنان در تاریخ ایران قدیم است. وی دختر کورش کبیر و کاساندان، خواهر کمبوجیه، و همسر دو پادشاه هخامنشی، کمبوجیه و داریوش یکم، و مادر خشایار شاه بود.

آتوسـا بانویی زیبا بود وهم شاعر و هم ادیب بود و به نوجوانان پارسی درس ادبیات پارسی میداد. به خاطر خرد و اندیشه نیکویش داریوش با ایشان در مسائل مملکتی و سرنوشت ساز مشورت میکرد و نیز به ایشان اعتماد کامل داشت.

اگر داریوش به منطقه ای لشگر میکشید شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل میشد و رئیس و مافوق همه در راس شورای سلطنت شهربانو آتوسا بود.

هرودوت در مورد زندگی سیاسی وی میگوید: آتوسا از قدرت فوقالعادهای برخوردار بود و علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. وی همواره یاور فکری داریوش بزرگ بوده و چندین نبرد بزرگ را شخصا فرماندهی کرده و یا با نقشه های جنگی او انجام گرفته است.

از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها میدانیم تا زمانی که خشایار از جنگ یونان بر میگردد زنده بودهاست. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش کبیر در نقش رستم میباشد.

 

گفته میشود که «هما» در اساطیر ایران، بر مبنای یادمانهایی از «آتوسا شهبانوی پارسی» و رویدادهای دوران داریوش و خشایارشاه، همسر و پسرش شکل گرفته باشد.

«هما» در افسانه های مردمی مرغ فرخنده ایست كه گاه از آن با نام «مرغ سعادت» نیز یاد می شود و در این باورها همان مرغی است كه اگر سایه او بر كسی افتد او را سعادتمند و اگر بر تارك كسی نشیند او را به شهریاری رساند و شاید واژه «همایون و همایونی» با این نام پیوند دارد.

 

آتوسا زن کرد ایرانی موجود در موزه زینت الملوک شیراز آتوسا موجود در موزه خانه سنندج

 

           

  یوتاب

  

یوتاب در لغت به معنی درخشنده و بیمانند است.

از یوتاب به عنوان یکی از سردارن زن ایرانی نام برده اند.

.یوتاب خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد.

از یوتاب به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربایجان ) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 پس از میلاد نیز یاد شده است.

آریو برزن و یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند.

 

 

 

 

آرتمیـــــس

 

 

نخستین و تنها بانوی دریاسالار جهان

آرتمیـس یا آرتمیـز در لغت به معنی راست گفتار بزرگ است.

تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.

آرتمیس نخستین بانویی بود که در حدود ۲۴۸۰ سال پیش فرمان دریاسالاری خود را از سوی خشایارشا هخامنشی دریافت کرد.

در سال ۴۸۴ پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایارشا هخامنشی صادر شد. آرتمیس فرماندار سرزمین کاربه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد. در این نبرد نیروی زمینی ایران از ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشکیل شده بود. نیروی دریایی ایران دارای ۱۲۰۰ کشتی جنگی و ۳۰۰ کشتی ترابری بود.

آرتمیس در سال ۴۸۰ پیش از میلاد در جنگ سالامیس که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت شرکت داشت و دلاوریهای بسیاری از خود نشان داد.. او همیشه مورد ستایش دوست و حتی دشمن قرار داشت. اودر نبرد سالامیس در دشوارترین شرایط جنگ با دلیری و بی باکی کم مانندی توانست بخشی ازنیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد. به همین دلیل بود که او به افتخار دریافت فرمان دریا سالاری از سوی خشایارشا رسید. او به خشایار شاه پیشنهاد ازدواج داد که به دلایلی این ازدواج صورت نگرفت.

 

 

 گردآفـــرید

 

 

گردآفرید یا گُردآفرین یكی از پهلوانان سرزمین ایران که تاریخ از او به عنوان دختر كژدهم یاد میــكند. در داستان رستم و سهراب گردآفرید با لباسی مردانه با سهراب رزم کرد و به دست او گرفتار شد ولی توانست خود را با تدبیر از دست سهراب برهاند. فردوسی بزرگ از او به عـــنوان زنی جنگو و دلاور سرزمین پاكان یاد میكند.

 

در شاهنامهٔ فردوسی نیز چنین آمدهاست:

زنی بود بر سان گرد سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

 

 

 

 

 

 سیندخــت - رودابــه - تهمینــه

  سیندخت:

همسر خردمند مهرآب کابلی و مادر رودابه و مادربزرگ رستم که در همسری زال و رودابه و جلب موافقت مهرآب پدر رودابه به این وصلت نقش مهمی داشت و نیز در موقع تولد رستم از مادر، سیندخت یار و مددکار دخترش رودابه بود.

کوتاه سخن اینکه سیندخت یکی از خردمندترین چهره های شاهنامه است.

 

 

 

رودابه:

دختر مهرآب کابلی و همسر زال و مادر رستم که به روایت شاهنامه دلباختگی زال به او یکی از زیباترین صحنه های شاهنامه است. رودابه در موقع تولد رستم اولین سزارین را انجام داد.

بنابراین، چنین زایمان ها را باید "رستمی" گفت نه سزارین. زیرا سزار قرن ها پس از تولد رستم به دنیا آمده است.

 

 

تهمینه:

دختر زیباروی پادشاه سمنگان که شبی همسر رستم بود. ثمره آن تولد سهراب است که داستان زندگی و مرگ دردناکش به دست پدر در شاهنامه فردوسی به تفصیل آمده است.

تهمینه برای آنکه تمام وقت خود را صرف پرورش سهراب کند، با وجود جوانی و زیبایی ازدواج نکرد.

 

 

 

 

 

بانو گُشنــسب و زربانوی دلیــــر

  (مخفف گشنسپ) به معنی «بانوی دارنده اسب نر» است که در جنگاوری هیچ کس یارای مقاومت با او را نداشت.

بانو گُشنــسب دختر رستم و همسر «گیو» که نام وی در برزو نامه و بهمن نامه بسیار آمده است. یکی از مشهور ترین حکایت های او نبرد سگانه فرامرز، رستم و بانو گشنسب است که در هنگام کشتی پهلوانان را به خاک می افکند، دلیری این بانوی ایرانی مشهور است. او منظومه ای نیز بنام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پارسی و در کتابخانه ملی بریتانیا موجود است.

 

شهین سراج، پژوهشگر ادب و تاریخ:

اگر بخواهیم ارزش پهلوانی دختر رستم را باز بکنیم ارزش حماسی و نقش حماسی این دختر از جایی شروع میشود که بهمن اسفندیار به کینهتوزی خون اسفندیار به سیستان حمله میکند و زال را در قفس میاندازد و با فرامرز، پسر رستم جنگ میکند و عاقبت او را بر دار میزند.

تنها کسی که در خاندان رستم در برابر بهمن حقیقتاً یک مقامت نظامی نشان میدهد و از آن باورهای رستم دفاع میکند به نظر من بانو گشنسب است.

 

او است که این نبرد را ادامه میدهد و مانند پدرش که همیشه حامی پادشاهان ایران بوده ولی هیچوقت سر فرود نیاورد.

 

زربانو سردار جنگجوی ایرانی و دختر رستم و خواهر بانو گشنسب. او در سوارکاری زبده بوده است و در نبردها دلاوریهای بسیار از خود نشان داده است. تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال، آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرد.

 

 

 

 

 

آذرناهیــــد

  ملكه ملكه های امپراتوری ایران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور یكم بنیانگزار ساسله ساسانی. نام این ملكه بزرگ و اقتدارات دولتی او در قلمرو ایــــران در كتیبه های كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستایـش كرده است.

 

 

 

 

 

هلاله - همای چهر آزاد

 پادشاه زن ایرانی كه به گفته كتاب دینی و تاریخی

(391 یشتا 274+1 یشتا 2) در زمان كیانیان بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست . از او به عنوان هفتـــمین پادشاه كیانی یاد شده است كه نامش را "همای چهر آزاد" و "همای وهمون" نیز گفته اند.

او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود.

نوشتارها زیادی درباره رفتار و کردار او یادشده که او در مدت سی سال پادشاهیش هرگز خطائی نکرده و مردمان در زمان او همواره در آسایش و سلامت زندگی میکرده اند.

 

 

 

 

آریاتــس

 یكی از سرداران مبارز و دلیر هخامنشیان در سالهای پیش از میلاد. مورخــین یونانی در چندین جا نامی از وی به میان اورده اند.

 

 

 

پریــــن

 بانوی دانشمند ایرانی.

او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــیلاد هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای ایندگان از گوشه و كنار ممالك اریایی گرداوری نمود و یكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه تبت گردیده است.

 

 

 

 آرتادخـــت

  

وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشكانی.

به گفته كتاب اشكانیان اثر دیاكونوف روســــی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی كوچكتـــــرین خطایی مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید.

چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.

 

 

 فــرخ رو

 نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریـــــخ ایران ثبت شده است.

وی از طبقه عام كشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید.

  

 

فرانّـــک

 

همسر آبتین و مادر فریدون که در رهاندن و زنده ماندن فریدون از دست دژخیمان ضحاک رنجها برد و در به قدرت رسیدنش نقش اساسی داشت.

 

  

 

پــوراندخت و آزرمیــدخت

 

 پوراندخت شاهنشاه ایران در زمان ساسانی بود و زنی بود كه بر بیش از 10 كشور آسیایی پادشاهی میكرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود.

پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرویز است که زنی با کفایت و خردمند بود ولی متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگهای طولانی ایران و روم در زمان خسرو پرویز و نفوذ دین مزدک و نارضایی مردم از وضع موجود و در یکی از دشوارترین شرایط تاریخی ایران حکومت کشور را چند ماهی در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسید.

  

 

ملکه آزرمی دخت، آزرم، آزرمی، (۶۳۰م یا ۶۳۱م) (به معنی دختر پیر نشدنی) شاهنشاه زن ایرانی و سی و دومین شاهنشاه ساسانی، دختر خسروپرویز پسر هرمز پسر انوشیروان ملقبهٔ به عادله كه پس از خواهر خویش پوراندخت لشكریان او را در تیسفون بپادشاهی برداشتند. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخهرمز که یکى از مدعیان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالی که آزرمىدخت علناً وعدهى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را دید (بنا به فرهنگ معین چون "آزرمیدخت نمیتوانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخهرمزد، به خونخواهى پدرش لشکر به پایتخت کشید و پس از سرنگونی آزرمىدخت، ملکهٔ ساسانی را نابینا کرد. آزرمی دخت چهار ماه پادشاهی کرد. از کیفیت وفات این ملکه اطلاعی در دست نیست.

 

 

پاره ای از اشعار حکیم فردوسی در باره ی پوران دخت و آزرم دخت:

 

یکی دختری بود پوران بنام     چو زن شاه شد کارها گشت خام

بزرگان برو گوهر افشاندند       بران تخت شاهیش بنشاندند

چنین گفت پس دخت پوران که من     نخواهم پراگندن انجمن

کسی راکه درویش باشد ز گنج     توانگر کنم تانماند به رنج

مبادا ز گیتی کسی مستمند     که از درد او بر من آید گزند

ز کشور کنم دور بدخواه را     بر آیین شاهان کنم گاه را

 

 

یکی دخت دیگر بد آزرم نام     ز تاج بزرگان رسیده به کام

بیامد به تخت کیان برنشست     گرفت این جهان جهان رابه دست

نخستین چنین گفت کای بخردان     جهان گشته و کار کرده ردان

همه کار بر داد و آیین کنیم       کزین پس همه خشت بالین کنیم

ر آنکس که باشد مرا دوستدار     چنانم مر او را چو پروردگار

کس کو ز پیمان من بگذرد      بپیچید ز آیین و راه خرد

 

 

 

 

 

منیــــژه

 

 دختر افراسیاب که بیژن سردار معروف ایرانی دلباخته او گردید و به بند اسارت افراسیاب افتاد و به دستور افراسیاب او را به چاهی که به همین نام معروف است انداختند تا سرانجام رستم که خود را به صورت بازرگانی درآورده بود توانست او را نجات بخشد.

 

  

کتایـــون

 

  

دختر قیصر روم همسر گشتاسب شاه و مادر اسفندیار و یکی از اولین کسانی که کیش زرتشت را پذیرفت. موقعی که اسفندیار به دستور گشتاسب می خواست به جنگ رستم برود کتایون به سختی با رفتن او مخالف بود و او بخردانه پند داد ولی اسفندیار نپذیرفت و در جنگ با رستم کور و سپس کشته شد و کتایون با غم و دردی جانکاه به سوگ فرزند نشست.

 

 

 

 همـــــــــا

 

دختر اسفندیار و خواهر بهمن و ملکه نامداری از سلسله کیانیان.

 

 

 

 

نگان - نگان زن

      که در لغت به معنی کامروا و پیروزمند است. وی از سرداران ساسانی بود که با تازیان دلاورانه جنگید. دلاوریهای شکوهمندانه او در جنگهای چریکی با سپاه تازیان زبان زد ایرانیان بود و تازیان بهنگام حمله های او از مقابلش پا بفرار میگزاردند.

 

 

 آپارنیک

  همسر رستم فرخزاد که همچون یک شیر زن، به همراه او تا آخرین قطرهُ خون با تازیان متجاوز دلیرانه جنگید.

 

 سورا

    لغت به معنی گلگون رخ٬ که دختر اردوان پنجم بود و سمت سپهبدی داشت و دست راست پدر بود و در جنگها دلاورانه همراه پدر می جنگید.

 

 

 کُردیـــه

  خواهر خردمند بهرام چوبین (در دوره ساسانیان).

بهرام چوبین كه یكی از اهالی شهر خفر جهرم و از كردان بوده و خواهر بهرام به نام " كردیه" همسر اردشیر بابكان بوده است.

 

کُردیـــه پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادرش در جنگ تن به تن با «تور» فرمانده نیروی خاقان چین٬ او را شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.

 

در اینجا یاد نوشتاری از استاد سعید نفیسی به شرح زیر افتادم:

"از زمان هخامنشیان در میان طوایف چادرنشین فارس ما به نام كرد برخورد می كنیم."

 

تاریخچه كردان در دوره هخامنشیان:

در این كه كردها از نژاد اریایی هستند، حالا چه كردان پارس و چه كردان خراسان و كردان كردستان هیچ گونه تردیدی نمی باشد. كردها به همراه سایر آریایی ها یك مرتبه در چهارهزار سال پیش و مرتبه دیگر در ۳۴۰۰ تا ۳۷۰۰ سال پیش به فارس امده اند و شكی نیست كه در شمال فارس یعنی دشتهای مرودشت و دشت مرغاب كه مناطق پرآبی بوده اند مستقر می شوند و اثاری چون پاسارگاد و تخت جمشید و شهر استخر و غیره از آریایی ها در همین دشتها ساخته می شود.

 

 

 

سوسن

 

ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم بود که بنا بدرخواست او یزدگرد شهر «جی» را که بعده ها به نام یهودیه شهرت گرفت، بنا کرد و در آن مکان دین یهود (یهودیان) را سکنا داد. محله یهودی نشین همدان را هم همین ملکه بنا نمود. در لنجان نزدیکی اصفهان، یک مرکز دیگری مودجود می باشد که از آثار همین ملکه می باشد که با نام جدیدی بنام پیربکران نامگزاری شده است.

 

یربکران شهر کوچکی در مرکز ایران (سی کلومتری غرب اصفهان) است. مقدسترین عبادتگاه یهودیان در این شهر است. پرفسور هرتسل باستان شناس سرشناس آلمانی در یادداشتهای خود در کتابی به نام تاریخ باستان شناسی ایران میگوید "در منطقهی فلاورجان اصفهان اثر دیگری از ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم یافتم که به اسم پیربکران خوانده میشود. "سارا (سَرَح) بت آشر" (یعنی سارا دختر آشر) نوهی حضرت یعقوب است. کسی که برای نخستین بار خبر زنده بودن حضرت یوسف را به یعقوب میدهد، و یعقوب نیز به پاس این خبر خوش او را به داشتن عمر جاودان دعا میکند. سارا در محلی که اکنون به سارا خاتون معروف است، غیب میشود و عمر جاودانه پیدا میکند

 

 

 

چند تن دیگر از سرداران و جنگاوران زن در ایران باستان

نام تنی چند از سرداران و جنگاوران زن که از زمان مادها هخامنشیان٬ اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند:

 

 

ورزا

در لغت به معنی نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.

 

هومی یاستِر

که از سرداران و بزرگان سپاه هخامنشی بود.

 

وهومسه

در لغت به معنی والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ از سرداران هخامنشی.

 

هومی یاستِر

در لغت به معنی دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.

 

پریساتیس

در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.

 

آمسترس

در لغت به معنی هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.

 

سی سی کام

در لغت به معنی کامروا٬ مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر تسلیم نشد و همچنان جنگ را دنبال نمود.

 

استاتیرا

دختر داریوش سوم و از سرداران هخامنشی نیز بود.

 

آرتونیس

در زمان داریوش كبیر فرمانده ای شجاع بود نام شوهرش آرتاباز بود كه یكی از سپهبدان داریوش شاه بود.

 

داناک

در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.

 

مهرمس

در لغت به معنی مهر بزرگ٬ خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی.

 

آذرنوش

در لغت به معنی پرفروغ آتشین٬ از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.

 

آسپاسیا

همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.

 

آرتونیس

در لغت به معنی راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.

 

آپاما

در لغت به معنی گیرا٬ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد، دختر «سپیتمن» که خودش از سرداران زمان هخامنشیان بود.

 

داناک

در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.

 

 

میترادخت

در لغت به معنی دختر مهر٬ دختر خورشید٬ از سرداران اشکانی.

 

 

پرین

دختر قباد مشاور امور قضایی ساسانیان بود.

 

نوشین

سردارنامی ساسانی در زمان انوشیراوان دادگر

 

 

و همچنین از سرداران و جنگجویان و بزرگان سپاه ساسانی می توان از

مهر یار٬ برزین دخت(دخت آتش)٬ ماه آذر٬ ابردخت٬ گلبویه

نام برد.

 

تصاویر از :http://www.pic.aryabooks.com

 

یه پست خیلی کامل در باره جایگاه زن در ایران باستان، حتما سر بزنید:

 http://architecturalschool.mihanblog.com/post/11 


(در ضمن مطلب اول منبع خاصی نداشت و به ناچار ماخذی ذکر نکردم)

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 15:54 توسط مهدی | |
سکوت

 

سکوت.... : اجبار اول جامعه ی ما ! سخته، اما گاهی پذیرفتیم. گاهی چشم بستیم و هیچ نگفتیم. نزدیکای خرداد شد پست عاشقانه گذاشتیم، هجده تیر شد پست بی ربط گذاشتیم، ولی آخه چقدر؟ مگه ما چقدر احمق فرض شدیم، اصلا به درک، بذار ببندن درِ این بلاگ ِ درپیتِ  مارو، ولی نگن خودشو به خریت زده بود! به قول نسیم شمال: 

دست مزن ! چشم ! ببستم دو دست

راه مرو ! چشم ! دو پايم شكست

حرف مزن ! قطع نمودم سخن

نطق مكن ! چشم ! ببستم دهن

هيچ نفهم ! اين سخن عنوان مكن

خواهش نافهمي انسان مكن

لال شوم ! كور شوم ! كر شوم

ليك محال است كه من خر شوم

 

آقایون بعد از 30 سال تازه فهمیدن تابستون که میشه هوا گرمه! نمیگن بازار قرار بود اعتصاب کنه ما رو دست زدیم! حتی حرف استاد اقتصاد خودشونم، دكتر مسعود نيلى رو قبول ندارن:" هر یک روز تعطیل، حدود چهار هزار میلیارد ریال به اقتصاد ملی صدمه وارد می‌کنه".  قطعنامه صادر میشه میگن دستمال توالته، بعد به هواپیمای ایرانی سوخت نمیدن میگن این دستمال توالته عجب جفایی بود در حق ما! مملکت تو تورم چهل پنجاه درصدی دست و پا میزنه بعد آقایون میرن واسه ما مدل مو تعیین میکنن! خط فقر زیر 950تومنه بعد حداقل دستمزد 300تومنه!  کارخونه های قند و شکر به بهانه ی هزینه ی تولید بالا تعطیل شدند تا از کشورِ دوست و کمونیست و البته برادر شکر وارد کنیم، لوبیا وارد کنیم،سیر وارد کنیم، تسبیح وارد کنیم، سجاده وارد کنیم، اصلا ایدئولوژی وارد کنیم بعد کشوردوست و دلداده علیهمون قطعنامه صادر کنه.آره برادر، ما خر نیستیم، ما هم شعور داریم ، اگه دوتا پست عشقولانه میزنیم واسه اینکه از دنیای پلید شما فاصله بگیریم و نخوایم هرساعت باهاتون اختلاط کنیم، البته کاش تحمل اختلاتو داشتین برادرا....

راستش یادِ این سخنان شریعتی افتادم که از خفه خون در اومدم..... :

قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاك من است، صليب مقدس من است. در وفاي او، اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم. بگذار بر قامت بلند و راستين قلمم به صليبم كشند، به چهار ميخم بكوبند، تا او كه استوانه حياتم بوده است، صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند كه به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زر بداند و زور بداند و تزوير بداند، كه امانت خدا را فرعونيان نمي توانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود. . .

 

آری، قلم توتم من است....

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 22:38 توسط مهدی | |
 

 پل گلدن گیت

 

مطلب زیر رو یه جا خوندم و به نظرم جالب اومد، خیلی هم جالب...

می‌دونید پرطرفدارترین مکان برای خودکشی در دنیا کجاست؟

پل گلدن گیت در سانفرانسیکو.

حالا این بماند که که خودکشی کلا کار ضایعی هست (از آن ضایع تر هم پایین پریدن از بالای یک جای معروف برای در بوق کردن مردنت است و نشان از خود مهم پنداری شدید شما می‌دهد.) اما یک چیز جالب برایتان بگویم: وقتی این ملت از نرده‌های این پل بالا می‌روند که پایین بپرند، خیلی وقتها پلیس که چهار چشمی مواظب پل است سر می‌رسد. معمولا هم اولین واکنش پلیس به فردی که آن بالا رفته یک چیز است: میای پایین یا شلیک می‌کنم! جالب اینجاست که واکنش بیشتر این افراد مصمم به خودکشی هم این است که می آیند پایین. درست است که این افراد می‌خواهند بمیرند، اما می‌خواهند روی چگونه مردنشان هم «کنترل» داشته باشند و دلشان نمی‌خواهد با یک گلوله پلیس ساقط شوند.

 پل گلدین گیت

بله برادر این کنترل داشتن روی زندگی خیلی مهم است. بعضی آدم ها خود تخریبی می‌کنند که ثابت کنند روی زندگی شان کنترل دارند. بعضی تنهایی و گوشه عزلت اختیار می‌کنند. بعضی‌ها دست رد به سینه دختری که عاشقشان شده می‌زنند. بعضی مهاجرت می‌کنند. بعضی به جای ویندوز، لینوکس نصب می‌کنند تا کنترل کاملی روی رایانه شخصی‌شان داشته باشند. بعضی درس می‌خوانند فقط برای آنکه به خودشان ثایت کنند می‌توانند. البته بعد هم می فهمند آنچه که توانستند پرت و پلایی بیش نبوده است و افسردگی می‌گیرند. بعضی هم سال یکی مونده به آخرش ولش می‌کنند باز هم برای آنکه معلوم شود سکان زندگی‌شان دست چه کسی است! در سطح زندگی بعضی هم سر اینکه کنترل تلویزیون دست کی باشد دعوا می‌شود! خلاصه که انسان آزاد آفریده شده و هیچ کس نمی‌تواند آزادیش را محدود کند. حتی شما دوست عزیزم!

golden gate

 

 

golden gate bridge

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 15:7 توسط مهدی | |
 

 بارسلونا

واسه اونایی که عشق بارسلونا هستن امشب یه جورایی خیلی دلهره انگیزه، در واقع امشب بارسا هست که بازی میکنه، فقط جای مسّی خالیه....

یه جورایی نبرد قدرت و تاکتیک در برابر تکنیک و زیبایی. البته معمولا اون تاکتیک برنده میشه، مثل بازی زشت اینتر مقابل بارسا و یا همین بازیه پاراگوئه مقابل اسپانیا. البته شرافت بعضی مربیا به نتیجه گرفتنه و بعضی مثل گوآردیولا به زیبایی و کسایی مثل دلبوسکه به یه چیزایی مابین این دوتا. مثل زمانی که دل بوسکه تو رئال بود و چه رویایی ساخته بود...

به هرحال کاش این بازی فینال بود نه نیمه نهایی، حیف هردوتیمه. دعا میکنم اسپانیا بازیه قشنگش رو با رفتن به فینال تکمیل کنه.

عشق است بارسا

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 15:41 توسط مهدی | |
درک و دید!

 

فقر ، شب را «بي غذا» سر كردن نيست ...!
مي‌خواهم بگويم ......

فقر همه جا سر مي‌كشد .......

فقر، گرسنگي نيست .....

فقر، عرياني هم نيست ......

فقر، گاهي زير شمش‌هاي طلا خود را پنهان مي‌كند .........

فقر ، چيزي را  "نداشتن" است، ولي، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست.......

فقر، ذهن‌ها را مبتلا مي‌كند .....

فقر،  همان گرد و خاكي است كه بر كتاب‌هاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي‌نشيند ......

فقر، تيغه‌هاي برنده ماشين بازيافت است،‌ كه روزنامه‌هاي برگشتي را خرد مي‌كند ......

فقر، كتيبه‌ي سه هزار ساله‌اي است كه روي آن يادگاري نوشته‌اند .....

فقر، پوست موزي است كه از پنجره‌ي يك خودرو به خيابان انداخته مي‌شود .....

فقر،  همه جا سر مي‌كشد ........

           فقر ، شب را «بي غذا» سر كردن نيست ...

           فقر ، روز را  «بي انديشه» سر كردن است ...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 1:35 توسط مهدی | |

 

حتما دیدید که با حضور آنگلا مرکل تیم آرژانتین  له شد. حالا بماند که دلمون چقدر خنک شد که برزیل و آرژانتین حذف شدند، حتما میدونین چرا...

جالب تر از همه حضور آنگلا مرکل در ورزشگاه بود، شخصیتی که چندین بار از طرف مجله های معتبر دنیا به عنوان قدرتمند ترین زن جهان شناخته شده، اخیرا باز هم مجله ی تایم برای خالی نبودن عریضه خانم مرکل رو به عنوان قدرتمند ترین زن اروپا معرفی کرده. شخصیتی که معمولا جدّی و خاصّه اما مثل اوباما خسته کننده و البته دو دره باز نیست. شاید زیبا ترین تعریف رو از پرستیژ کاری ِ ایشون ، مجله ی تایم نوشته : روش مرکل در اعمال قدرت که ترکيبى از پراگماتيسم، ليبراليسم سوسياليستى و اقرار به مبارزه با تغييرات جوى است، مناسب کشورى همچون آلمان است که در دهه‌هاى اخير آموخته است که بدون جلب توجه آرام و البته بزرگ و قدرتمند باشد.

واکنش های ایشون جالب بود :

آنگلا مرکل

 

آنگلا مرکل

 

آنگلا مرکل

 

آنگلا مرکل

 

آنگلا مرکل

 

آنگلا مرکل

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 21:18 توسط مهدی | |
 

 

 بیژن سمندر


 

هویت....!!؟ یادمون رفته...! یادمون دادن کتابی حرف بزنیم، تو حلقوممون فرو کردن بجای کسره از فتحه استفاده کنیم، بهمون خوروندن از لهجه ی استاندارد استفاده کنیم. در واقع عنوان میشه که همه ی عالم لهجه دارن بجز پایتخت نشین ها! واسه ما اون شده معیار! نکنه یه وقت بندو آب بدیم و از کمات نامانوس استفاده کنیم تا متهم بشیم به " شهرستانی بودن"! ای داد بی داد، به تهرانیای عزیز جسارت نشه ، اونایی که اهل کمال و معرفتن خوب میدونن ایران یعنی کرد و پارس و ترک و بلوچ و عرب و گیلک. اما یه عده هنوز خوابن که البته یه قرنه سر کارن.... از یه آمریکایی بپرسین کجایی هستی جواب میده : I’m American، همین! گاهی از استاد شهریار گله میکنیم که چرا اون شعر : "الا ای تهرانیا"  رو سرود، اما وقتی استاد رو از تهران با توهین بیرون کردند و ایشون رو ترکِ ... خوندند به شهامت استاد و زبان پاسخِ استاد احسنت میگم. اما شیطنت ها هنوز پابرجاست : تفرقه بیانداز و....؟

لهجه هایی که شامل مرور زمان شدند و هویتی که از دست میره، هویتی که میتونه قرن ها به پایداری یک تمدن کمک کنه، همین تمدنی که با مرارت هایی بی نظیر دوباره بالغ شد و از دستبرد عرب محفوظ موند.

بیژن سمندر کوتاه اما بسیار شیرین و طنّازانه آنچه را که باید بسراید سروده اما افسوس که همه چیز همچنان مهجوره...

 امیدوارم شیرازیای عزیزم لذت ببرن:

گِلّه گی

 

افسوس که سبزه ی چَکُرِ با نَمَکُم رفت

سِهره ی کُپُلم، گُمپِ گُلُم، شاپَرَکُم رفت

 

خواسّم بگمش که عشق من تنقّلک نیست

هی گلّگی کِردم تو* مایه ی دل پتکُم رفت

 

یِی بازی فلک کِرده که آخِر بباخم من

جَخ حالا میگَتوم حُکم دِلِه، که من تکُم رفت

 

او مثل بهار رفت و تو صحروی دلِ تَنگُم

کاهو پَرَکُم، تَرتیزَکُم ، ترخونکُم رفت

 

دَسُّک میزدم همش که _دل دوشوَکی_ نیسّم

وختی حَصین دلُم تَرَک خورد، بَرَکُم رفت

 

عشقش تیکارِی سوغاتیوی غُربَتیا بود

تو   یِی _پِر_ پِری خوردم ، دَمِ پِر، پِرپِرَکُم رفت

 

کفترِ پاپری نازی که می شنس لَبِ رُخ بون

پر زد تو هوا سمندر، آخ ..... کاغذَکُم رفت!

 

گِلّه گی : گلایه

تو : تا

چَکُرِ: با نمک

د ل پتک: دل شوره

جَخ : تازه

حکم دله: بازی حکم ، الان میگه حکم چیه که تک من رفته

دل دوشوَکی : دو دل

بَرَکُم : زهره ام رفت!

تیکارِی : حکایت، حکایت سوغاتیایی که زود فروش میره

دمِ پِر: سریع

کاغذَکُم : همون بادبادک،

تهران- 20تیر 2533

 

برای آشنایی با بیژن سمندر به این لینک مراجعه کنین

 

نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 2:2 توسط مهدی | |

گاهی نا خودآگاه به یاد گذشته میوفتم، دست خودم نیست.... یاد ستاره هایی که با هم میشمردیم، یاد خلوتی که با هم داشتیم، یاد جاده های بی انتها! یاد جاده و ترانه ی نیاز.... جاده ای که ختم شد به  دوریِ ما، ختم شد به ناکجا، جایی که من و تو واسه همیشه از هم بریدیم ، کاش میدونستم الان کجایی، کاش میدونستی الان، همین الان به یادتم...اما حالا به خوابمم نمیایی..

 نوشتم تا بدونی هنوزم به یادتم... همین.

 یک شعر و یک ترانه، تنها برای تو:

 

دوست داشتن

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت، دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر زیبایی لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم 

     پل الوار

 

و این ترانه :

ترانه ی کوچ با صدای محمد نوری:

اگر یک شب تو را در خواب بینُم ، به دریا نقشی از مهتاب بینُم/ دوباره بینُمت خندون بیایی ، دوباره سینه رو بی تاب بینُم/ بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت/ بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت/ اگر یک شب تو برگردی دوباره ، به گیسویت می افشونُم ستاره/ نمی دونی مگه ای نازنینُم دلُم هر روز وشب در انتظاره/ بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت/ بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت/ به تو گویُم بیا ای نازنینُم ، که با مژگون ز پایت خار چینُم/ گلِ عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم/ آی ، گل عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم/ بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت/ بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت....

 لینک دانلود

 

 

بدون که همیشه به یادتم!

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 20:7 توسط مهدی | |
رابیندرانات تاگور

 

ستاره می گوید : بگذار چراغم را روشن کنم و هرگز بحث نکنیم که ایا این کمکی به زدودن ظلمت می کند یا نه !  .....

 

ساعت دو بامدادِ دوشنبه، حسابی گرفتار امتحاناتم اما دلم نمیاد از پست گذاشتن غافل بشم، دلم نمیاد چیزی ننویسم ، چیزایی که گاهی به ذهنم میاد، مثلا امشب کمی از اشعار تاگور رو خوندم، زیبا بود و نمیشد به راحتی از کنار بعضی از اونها گذشت، زیبا تر از همه چهره ی این مرد هستش، تصویر بالا مربوط به سال 1913 هست که واسه گرفتن نوبل ادبیات رفته بود. گاهی به خودمون میگیم بعضی چهره ها چقدر عجیب هستن، چقدر تفکرات درونی یک انسان بر سیمای وی اثر میگذاره ، اثری که غیر قابل انکاره.... نمیخوام بگم نورانیه یا مثل مهتابی میمونه اما براحتی میشه تشخیص داد همچین تصویری میتونه مربوط به چه اعجوبه ای باشه

برای آشنایی با بیوگرافی تاگور میتونید به  این لینک مراجعه کنید

 

 

 ***

خاک در ازای محبت هایش درخت را بسته به خود نگه می دارد ،

آسمان اما چیزی نمی خواهد و آزادش می گذارد،

سایه خجالتی در باغ ساکت و خاموش به خورشید عشق می ورزد .....گلها راز او را میدانند و لبخند می زنند ،حال ان که برگ ها ان را زمزمه می کنند!

 ***

بهار چون كودكي

نقش مي زند بر شن با گل ها

پاك اشان مي كند و از ياد مي برد

 

* * *

خاطره راهبه اي است

كه حالا را قرباني مي كند

و قلب آن را تقديم مي كند به معبد گذشته ي مرده

 

* * *

از تيرگي موقر معبد

كودكان مي گريزند تا در خاك بنشينند

خدا در بازي آنها مي نگرد

و كاهن را فراموش مي كند

 

* * *

ذهن من درنگ مي كند در جرقه اي

در ميان جريان بي وقفه ي افكار

جون آبشاري در يكي از قطره هايش

كه هرگز تكرار نخواهد شد

 

* * *

در كوهستان آرامش موج برمي دارد

تا بلنداي خودش را نظاره كند

در بركه حركت آرام مي گيرد

تا در عمق خود انديشه كند

 

* * *

تنها بوسه ي شب رفته

بر چشم هاي فروبسته ي بامداد

مي درخشد در ستاره ي صبحگاهي

 

* * *

دخترك ، زيبيايي ات چونان ميوه ايست

كه هنوز بايد برسد

همراه با اضطراب رازي سركش

 

* * *

مصيبتي كه حافظه اش را گم كرده باشد

چون ساعت هاي گيج و تاريكي است

كه در آن نغمه ي پرنده اي نيست

تنها صداي جير جير كريكت به گوش مي رسد

 

* * *

تعصب مي كوشد حقيقت را درچنگال خود سالم نگه دارد

با فشاري كه آن را خواهد كشت

 

* * *

براي تشويق يك ستاره ي كمرو

شب بزرگوار تمام ستارگانش را روشن مي كند

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 1:55 توسط مهدی | |
 مامان چوبین

 

همان طوری که ملاحظه می فرمایید چوبین مادر داشته! چوبین شخصیت مهمی بود تو دوران کودکی ما، دقیقا هفت سالم بود، آخه اونموقع که ایکس باکس و پلی استیشن نبود که، همه ی دلخوشی ما همین کارتونا بود ، همش دل میزدم که این بیچاره مامانش کجاست، میدونین که بیچاره دگردیسی داشت و روز آخر دست مامانه رو هم نشون دادن ولی شعور ما اونموقع در حد سنّمون بود ولی ظاهرا شعور آقایون .... ولی بچه مردمو الکی بی خونواده کردن. دی :) 

 

یا خانم لورا در سرندپیتی

 خانم لورا

یا پایان جودی ابوت

 جودی ابوت

همش یادمون دادند که همه ی شخصیت های دنیا بی کس و کارند!

 

نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 16:0 توسط مهدی | |
 

اول این تصاویر رو ببینید :

مرز هلند و بلژیک

مرز هلند و بلژیک

مرز اسپانیا و پرتغال

مرز اسپانیا و پرتغال

 

مرز سوئد و نروژ

مرز سوئد و نروژ

 

مرز ایتالیا و فرانسه

مرز ایتالیا و فرانسه

 

مرز مشترک آلمان، چک و اتریش

مرز آلمان و چک و اتریش

 

مرز مزرعه ای بین اسکاتلند و انگلستان

مرز انگلیس و اسکاتلند

 

 

مرز آسیا و اروپا در روسیه


مطمئننا نمیخواید در ادامه مرز کشورهایی مثل کشور خودمون رو با عراق و افغانستان و... غیره به تصویر بکشم، حتما دوست ندارید دیوار حائل بین آمریکا و مکزیک رو در گواتنانامو ببینید، یا شاید هم دوست دارید بدونید اعتبار ویزای ایران در بین ۱۹۵ کشور کجاست؟ البته که شنیدنیست:آسوشیتدپرس به نقل از یک مرکز معتبر مطالعاتی در سویس به نام هنلی اند پارتنرز گزارش داده  است که اتباع ایرانی - پس ازاتباع افغانستان - در زمینه بدست آوردن اجازه سفر به دیگر کشورهای جهان بی اعتبارترین ملت جهان شناخته می شوند.  طبق این گزارش مردم کشورهای فنلاند - دانمارک و آمریکا با داشتن اجازه سفر بدون ویزا به 130 کشور جهان معتبرترین و اتباع ایران با داشتن اجازه سفر بدون نیاز به ویزا به 14کشور دنیا بی اعتبارترین اتباع یک کشور در جهان محسوب می شوند . در میان 195 کشور مورد مطالعه ایرانیان رتبه 194 را بدست آورده اند و به این ترتیب بعد از اتباع افغانستان در قعر جدول اعتبار جهانی جای گرفته اند . جالب اینجاست که طبق این لیست اتباع کشورهای قحطی زده ای مانند بورکینافاسو - اتیوپی - سومالی و جیبوتی در جهان به مراتب معتبرتر از مردم ایران هستند.

به راستی که چرا این همه خوار و ذلیلیم؟ شما بگید، لطفا نگین که تقصیر ما نیست، روزی که همه ی تقصیر ها رو به گردن گرفتیم و در صدد رفع اونها براومدیم شاید جایی در این دنیای بزرگ داشته باشیم، امروز عزّت ما درون مرزهامون خلاصه میشه و تنها افتخارمون برمیگرده به ۲۵۰۰ سال پیش، اما هیچ فکر کردیم که امروز برای دنیا چه کردیم؟ این همه دم از فرهنگ و ادب و فرهنگ میزنیم کجا مسابقه دادیم که اول شدیم؟ میدونم شاید صد سال طول بکشه تا بتونیم یه خودرو ملی طراحی کنیم یا شاید جای موش و قورباغه ادم به فضا بفرستیم، اما اون روز اینا به در عمه ی من هم نمیخوره. تعصبات رو کنار بگذاریم و ببینیم با خودمون و مملکتمون چه کردیم که امروز عقب مونده ترین کشور دنیاییم. آزاد ترین کشور دنیا که  توش حق نداری بگی ما چقدر بدبختیم...... 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 12:48 توسط مهدی | |

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:50 توسط مهدی | |

 

شبای امتحانه ،شبای درد و رنج مضاعف تو سال همت مضاعف،نمیدونی از کجاش شروع کنی، اونقدر لفتش میدی که میشه شب امتحان ;

شب امتحان هم انواع و اقسام بلاهایی رو که تو طول ترم فکرشو هم نمیکردی سر خودت میاری، بسته به جنسیت این بلا ها متفاوته، اینکه پسرا و دخترا شب امتحان چطوری درس میخونن:

دخترها: بعضی از اونا واقاً می خونند حالا چی می خونند خدا میدونه ولی واسه اینكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشی ,  با ‌BF عزیزشون با خیال راحت برن عشق صفا.... وقتی میرن سر كتاب تا یكی دو ساعت دیگه كلشونو از كتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضی هاشون هم كه مثلا درس می خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روی كتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...( پیشه همون پسره... ). یه عده ای هم هستند كه به بهونه اینكه مشكل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یك ساعت و اندی به طوری كه اشك و دود تلفن در میاد برای هم قصه بی بی رخساره تعریف می كنند.

 

و اما پسر ها: یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد كه شب امتحانه ... یه كم كه درس خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند و به یه چیزی فكر می كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می كنند بعد از یك ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فكر می كنند . وقتی فكرشون تموم شد كتاب را ورق میزنند یه كم براندازش میكنند وزنش می كنند استخاره می كنند برای خودشون تقسیمش می كنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت كنند . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارند برند بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر كتابشون. همینجور كه می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فكر می كنند(لازم به ذكر است كه هیچ وقت در هیچ موقعیتی فكر نمی كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون میاد.) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی كه یاد نمی گیرند را میذارند كه فردا از دوستاش بپرسند یه كم به استاده ناسزا میگن،  می گن اینارو درس نداده! خلاصه آخرش نمیرسند كتاب را تموم كنند فردا میرند میبینند كه دوستاشون یه چیزایی می گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم كه خونده بودند یادشون میره،  به همین سادگی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:23 توسط مهدی | |

در راستای آپ تو دیت بودن بد ندیدم یه سری هم به فوتبال بزنم، دوتا مطلب و یه خبر دیدم که گفتم شمام بخونین شاد شین!

فواید نرفتن ایران به جام جهانی:

1- با توجه به اینکه ما به جام جهانی نرفته ایم دیگر در مرحله ی گروهی حذف نمی شویم و در نتیجه دیگر نیازی نیست که به مانند چهار سال پیش پس از عدم صعود از مرحله ی گروهی تغییرات گسترده در رئیس فدراسیون و سرمربی و ... انجام گیرد.

2- با اعصاب و خیال راحت می توانیم زیر باد کولر بنشینیم و بدون اینکه از عدم نتیجه گرفتن تیم فوتبالمان حرص بخوریم از بازی های دیگر تیم ها لذت ببریم.

3- با توجه به اینکه بازیکنان تیم ملی فوتبال کشورمان در بازی های نه چندان مهم جام جهانی شرکت نکرده اند، نه خسته می شوند و نه مصدوم، در نتیجه با آمادگی کامل می توانند در بازی های خیلی مهم جام ملت های آسیا قدرتمندانه حضور پیدا کنند و چه بسا از مرحله ی گروهی هم بالا بیایند!

4- اگر تیم ملی به آفریقا می رفت عادل هم به آفریقا می رفت، آن وقت عادل تنها می توانست 3 بازی از بازی های جام جهانی را برایمان گزارش کند، با توجه به نحوه ی گزارش کردن برخی مجریان تلویزیونی این اتفاق یه جورایی تو مایه های فاجعه بود!

 

دو نکته در مورد بازی های جام جهانی:


1- خیلی خوب شد که این روزها کمی تا قسمتی هوای آفریقا سرد است و تماشاگران به بهانه ی اینکه گرمشان است دیگر بی جبنه بازی در نمی آورند و در نتیجه خیلی خیلی کمتر تصاویر ارسالی دچار مشکل می شود و در نتیجه خیلی خیلی کمتر در حین بازی صحنه ی آهسته ی یگ گل تکراری پخش می شود.

2- این تماشاگرای آفریقایی هم اعصاب دارن ها! آخه ما موندیم در آوردن صدای فیل چه لذتی داره، آخه اومدی فوتبال تماشا کنی یا اینکه صدای فیل از خودت در کنی! اصلا اگه خیلی صدای فیل دوست داری چرا اومدی استادیوم فوتبال؟! هان؟! خب برو باغ وحش!

شاید هم می خواین نفستون رو به رخ بقیه بکشین که از دقیقه ی اول تا دقیقه 90 مدام توی اون بوق هاتون فوت می کنین! اگه اینطوره من از طرف همه تماشاگرهای فوتبال رسما اعلام می کنم ما کم آوردیم شما خیلی نفستون قویه! بی خیال! بزار فوتبالمون رو ببینیم، اون بوق رو بذار کنار لطفاً !

 

 

اما یه خبر با حال به نقل از سایت گل:

دستگیری 30 نفر در سومالی به جرم تماشای بازیهای جام جهانی

سایت گل- بیش از 30 نفر در منطقه آفگویه،منطقه ای در 30 کیلومتری جنوب موگادیشو، پایتخت  سومالی دستگیر شدند.جرم این افراد تماشای بازی های جام جهانی از طریق تلویزیون بوده است.این خبری است که از سوی منابع محلی این کشور آفریقایی منتشر شده است.

طبق گزارش منتشره در روزنامه مارکا،این دستگیری از سوی اعضای گروه افقراطي حزب الاسلام در مکانی صورت گرفت که تعدادی از جوانان مشغول تماشای دیدار آلمان مقابل استرالیابودند. یکی از افراد ساکن در این منطقه به خبرگزاری آپا گفت:« این گروه افراطی مسلمان، 30 نفر از افرادی که اکثریت آنها جوان بودند را به جرم تماشای این بازی از طریق تلویزیون دستگیر کردند.البته در میان این دستگیر شدگان، افراد میانسال و مسن نیز دیده می شدند.»

او ادامه داد:« من و تعدادی از دوستانم در حال تماشای این بازی در خانه یکی از دوستانمان بودیم ولی با شنیدن صدای شلیک تیر، تلویزیون را خاموش کردیم و بلافاصله از خانه خارج شدیم تا ببینیم چه اتفاقی افتاده. دیدیم که افرادی را دستگیر کرده اند .»

شیخ یوسف ابوحمزه ، یکی از افراد به شدت تندروي  گروه اسلامی منطقه با تائید خبردستگیری 30 نفر اعلام کرد که برخی از این افراد به جرم انجام اعمالی برخلاف دين بازداشت شده اند.او در این رابطه گفت:« آنها اشتباه بزرگی را مرتکب شده اند و از قانون عدم تماشای بازیهای فوتبال اطاعت نکرده اند..»

 

منابع: سایت گل و ir2movie

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 18:46 توسط مهدی | |

برتراند راسل 

 

 

"آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند –بيشتر از نابودي – حتي بيشتر از مرگ ...  تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جاافتاده و عادت هاي آسايش بخش بي رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك مي كشد و نمي هراسد. تفكر عظيم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر" –    برتراند راسل


به قول یکی از دوستان : معمولا وقتي راسل حرف مي زنه ، من ساكت مي شم و فقط گوش مي دم!

منم سکوت میکنم، فک کنم همین جمله از برتراند راسل به اندازه ی ده تا پست ارزش داشته باشه!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 12:22 توسط مهدی | |


خواستم 30 خرداد روز شهادت ندا  یه پست بزارم اما امروز یه ویدیوی جدید از آخرین لحظات جان دادن ندا دیدم، کمتر از ده ثانیه طول کشید تا پرواز کنه ! چقدر زجر اور بود دیدن این صحنه . آخرین لحظه به سختی سرش رو بالا آورد تا  برای آخرین بار این دنیای پلید رو ببینه و بعد آروم پر کشید...

با خودم عهد کرده بودم جز برای ندا چیزی از سیاست ننویسم. مبادا دلخوری عده ای فراهم بشه. نخواستم از جهل و حماقت جامعه ای که در اون زندگی میکنم بنویسم. هرگز به خودم اجازه ندادم حتی به پوچ ترین اعتقادات کسی توهین کنم و اون ها رو به سخره بگیرم. هرگز جاودانه های کسی رو مسخره نکردم و کوچک نشمردم. اما وقتی دیدم یه انسان چطوری به خاطر یه سری عقاید کثیف و شوم حاضره ندا  رو اینگونه به شهادت برسونه به خودم گفتم تف به این عقاید. آیا همه ی دنیا و آخرت به لحظه ای که با کشتن ندا  اشک میلیونها انسان رو در آوردی میارزه؟اگه بهشتِ آرزوهاتو جلو چشمات بزارن حاضری با خونی که از صورت ندا جاری شد کنارِ هم بگذاری؟ ای پلید انسان و ای دژخیم، هرکه هستی و هرجای این دنیا که باشی بالاخره یه روز اون خون جاری از صورت ندا بر جور تو پیروز میشه. به مقدّساتم سوگند که پیروز میشه، حتما میخوای بدونی مقدساتم چیه؟ حتما میخوای بدونی اعتقاداتم چیه؟ بهت میگم: شرفم و عزّتم. چیزایی که تو نداری...

روی سگک کمربند نازی ها هم نوشته بود:

Gott mit uns

یعنی خدا با ماست!

               

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 15:17 توسط مهدی | |
----------((((((برای مشاهده بقیه مطالب وبلاگ به بخش موضوعات وب در بالای وبلاگ رجوع کنید)))))-----------